منوی سایت

 

 

سخن ديگران

   

گالري آثار هنري

 

 

ورود به سایت

 
نام کاربری

رمز عبور

کد امنیتی: کد امنیتی
محل تايپ كد امنيتي

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .
 

نرم‌افــزار

 

 
مطالب و مقا: سر مقاله خداحافظي شهروند
 

سر مقاله خداحافظي شهروند امروز بعد از توقيف : چرا ايران اوباما ندارد؟

محمد قوچاني :گرچه رئيس‌جمهوري اسلامي ايران پيش‌بيني كرده بود كه نمي‌گذارند باراك حسين اوباما رئيس‌جمهوري آمريكا شود اما سرانجام اين سياه آفريقايي – آمريكايي رئيس‌جمهور شد.
از امروز اصول‌گرايان ايران سعي خواهند كرد انتخابات 2008 آمريكا را بيش از آن كه پيروزي اوباما بنامند شكست بوش بخوانند و اصلاح‌طلبان ايران تلاش خواهند كرد با به فال‌نيك گرفتن تقارن اصلاح‌طلبان و دموكرات‌ها ندا دردهند كه دوره نومحافظه‌كاران پايان يافته و عصر ليبرال‌ها آغاز شده است ولابد چون يك ليبرال‌دموكرات مسيحي در آمريكا به قدرت رسيده اكنون نوبت يك ليبرال دموكرات اسلامي است كه در ايران به دولت برسد.

 

اما هنوز جاي اين پرسش وجود دارد و كسي بدان پاسخ نمي‌گويد و براي تحقق پاسخ آن تلاش نمي‌كند كه اوباماي ايران كيست؟ پرسشي كه در آغاز سال 1387 در سالنامه‌ شهروند امروز طرح كرديم و با چراغ گرد شهر گشتيم و اوبامايي نيافتيم. اما اول ببينيم كه اين اوباما كيست؟



1- باراك اوباما سياستمدار است. نه مانند ال‌گور روشنفكر است و نه مانند جان‌كري ژنرال بازنشسته. سياستمداري در ذات خود جاه‌طلبي است. تلاش براي كسب قدرت و سيادت و سروري بر دولت و ملت. اوباما به اين معنا سياستمدار است. ادعاي روشنفكري ندارد. گرچه تحصيل‌كرده و دانش‌آموخته و دانشگاهي است اما اهل برج عاج‌نشيني و گوشه‌نشيني نيست. قدرت را خوار نمي‌دارد و از صفات رذيله بشري نمي‌شمارد. 
 
2- باراك اوباما جوان است. قوه‌اي كه در پيوند با سياستمداري او توانمندش مي‌كند. اودر حالي كه هنوز به پنجاه سالگي نرسيده است رئيس يك دولت و ملت با ثروت و قدرت شده است و هيچ از اينكه او را بي‌تجربه و بي‌سابقه بخوانند نمي‌هراسد. اوباما از اين توان برخوردار است كه نقاط ضعفش را به نقاط قوت تبديل كند. بي‌تجربگي اوباما به او جايگاه مردي بدون گذشته را مي‌دهد كه شوق آزمودنش را در انسان برمي‌انگيزد. در عين‌حال اوباما آن اندازه فروتن يا باهوش است كه با انتخاب دموكراتي پير و محافظه‌كار چون جو بايدن به مخاطبانش اطمينان دهد كه جواني مشورت‌پذير است. 

3- باراك اوباما سياه است. اما نه چون عاليجاه محمد يا مالكوم ايكس كه از سياه بودن ايدئولوژي ساختند بلكه همانند يك مارتين لوتركينگ ديگر كه سياه بودن را به فضيلتي اخلاقي تبديل كرد. اوباما به گونه‌اي رفتار مي‌كند كه گويي اصلاً سياه نيست و اگر كسي سياهي‌اش را به يادش آورد خود شرمسار شود. او آن قدر آمريكايي است كه آفريقايي هم هست و آن قدر سياه است كه انسان هم هست.

اوباما زيركانه از رنگ خود به عنوان نماد تفاوتش استفاده مي‌كند؛ بدون آن‌كه آن را به رخ كسي بكشد. شايد بسياري از راي‌دهندگان به اوباما تنها به اين دليل به او راي دادند كه خواستار تنوع بودند و نه حتي تغيير. اوباما رسماً و صراحتاً بامزه است: جوان و لاغر و ليبرال و سياه و سخنور و پروتستان و مگر اين همه چيزهاي جذاب چند بار در طول تاريخ در يك فرد گردهم مي‌آيند؟

4- باراك اوباما سخنور است. بلند و رسا و روشن سخن مي‌گويد. در پناه ابهام‌هاي روشنفكرانه يا فريب‌هاي عوامانه سخن نمي‌گويد. درباره عراق، افغانستان، ماليات، مذهب، اسرائيل و فلسطين صريح حرف مي‌زند. حرف‌هايش درباره اصول دموكراسي، ضرورت آزادي، فلسفه عدالت اجتماعي، نجات جهان، اهميت گفت‌وگو و كلياتي از اين دست نيست. بلند و كش‌دار سخن نمي‌گويد. فقط خاطره نمي‌گويد. در گذشته نمي‌ماند. به آينده اشاره مي‌كند. از عبارات مطنطن استفاده نمي‌كند. عوامانه و بي‌ادبانه حرف نمي‌زند. 

5- باراك اوباما باگذشت است. سياستمداري به او آموخته است كه كينه‌اي به دل نگيرد يا اگر به دل گرفت به رو نياآورد. رقابت‌هاي خشمگين هيلاري كلينتون با او را به ياد داريد؟ حرف‌هاي زننده جو بايدن (معاون اولش) را فراموش نكرده‌ايد؟ اوباما همه اينها را از ياد برده است و آنها نيز از لحظه‌اي كه دريافتند ستاره باراك درخشيده است ذره‌اي از ياري او خودداري نكردند. اوباما نيز هرگز به ياد آنان نياورد كه روزي مقابل هم بوده‌اند. 

ويژگي‌هاي شخصي اوباما اما بيش از آن كه در زمره فضائل اخلاقي او قرار گيرد برخاسته از موقعيت سياسي اوست. حداقل پنج ويژگي فوق ريشه در نظم سياسي آمريكا دارد: 

1- باراك اوباما اولين نطق پيروزي خود را در شيكاگو بيان كرد به نشانه آن‌كه سياست‌ورزي خود را از اين شهر شروع كرد و با اين اداي دين در واقع از نظمي تجليل كرد كه به او امكان سياست‌ورزي را داده است. در واقع جامعه آمريكا جامعه‌اي است كه در آن امكان سياست‌ورزي وجود دارد. حتي اگر سياه باشيد مي‌توانيد در يكي از دو حزب بزرگ ايالات متحده عضو شويد و اكنون با پيروزي افرادي مانند اوباما اميدوار باشيد كه روزي مرد يا زن بزرگي خواهيد شد. 

شايد گفته شود محدوديت انتخاب از ميان دو حزب خود نوعي انحصار سياسي است اما ضمن پذيرش اين نقد بايد گفت مگر چه نوع نظم سياسي ديگري مي‌توان تصور كرد كه هم ثبات داشته باشد و هم تحول؟
مگر در ايران بدون نزديكي به يكي از دو جناح اصول‌گرا و اصلاح‌طلب مي‌توان به قدرت رسيد؟ و اصولاً اگر امكان انتخاب‌هاي متنوعي وجود داشته باشد مگر جز هرج‌ومرج مي‌توان نظامي را تصور كرد؟

2- واقعيت اين است كه باراك اوباما هم يكي از نخبگان سياسي وابسته به نظام سياسي آمريكاست كه اصول فكري و اجتماعي حاكم بر آن را رعايت مي‌كند و به اصطلاح ايراني «خودي» نظام آمريكا محسوب مي‌شود و از لابي‌ها و نخبگان حاكم متأثر است.

 

اما اين نظم سياسي نه در اثر اعمال زور يا برنامه‌ريزي مركزي كه به صورت طبيعي و تاريخي به‌وجود آمده است. همان‌طور كه دست‌هاي پنهان بازار، اقتصاد را تنظيم مي‌كنند دست‌هاي پنهان آزادي، سياست را تنظيم مي‌كند. پيدايش، چيرگي و رشد دو حزب عمده آمريكا ناشي از رانت قدرت و دولت نيست. محصول يك تاريخچه طولاني از نزاع‌هاي تاريخي است كه به شكل نظام حزبي و انتخاباتي خود را نشان داده است. 

3- تاريخ آمريكا تاريخ تبعيض نژادي است. اگر پيامبر اسلام در عصر جاهليت عرب بلال سياه حبشي را سخنگوي اسلام قرار داد در آمريكاي مدرن قرن هجدهم برده‌داري و سياه‌كشي رسم زمانه بود. اما توسعه سياسي در اين كشور آمريكايي‌ها را ناگزير از آن كرد كه سيادت سياهان را بپذيرند در حالي‌كه ما كه پيرو مذهب و سنت رسول رحمت هستيم حتي اگر امكان راي دادن در ايالات متحده آمريكا را داشتيم احتمالا به مك‌كين راي مي‌داديم و در ايران بعيد است حاضر باشيم روزي به هم‌ميهنان سيه‌چرده جنوبي خود راي دهيم؛ نظم اجتماعي آمريكا به هر انساني اين امكان را مي‌دهد كه از اقليت (نژادي، فكري، سياسي) به اكثريت تبديل شود. 

4- آيا در ايالات متحده آمريكا نهاد نظارتي مانند شوراي نگهبان وجود ندارد؟ تأملي در اين انتخابات نشان مي‌دهد انتخابات آمريكا تحت نظارت دقيقي فراتر از شوراي نگهبان قرار دارد:

الف - براي نامزدي هر فرد بايد از صافي حزبي سختي عبور كند كه در آن اعتقاد به مباني فكري و اجتماعي نظم آمريكايي مانند سرمايه‌داري، فردگردايي، جمهوري‌خواهي و... در آزمون‌هايي روشن از نامزدها طلب مي‌شود اما به‌جاي چند ناظر محدود يك جمعيت بزرگ درباره نامزدها داوري مي‌كنند. البته اين امكان وجود دارد كه فردي با اعتقادي متفاوت از اين صافي عبور كند و حتي نامزد انتخابات شود مانند ليبرتارين‌ها و سوسياليست‌ها كه در انتخابات اخير نيز نامزد داشتند اما همان نظم طبيعي و نه نهادي حكومتي آنان را به حاشيه مي‌راند. 

ب - به هنگام مبارزه انتخاباتي جمع‌آوري اعانه و پول بايد تحت ضابطه مشخصي انجام گيرد. سقف جذب كمك مالي روشن است وگرچه كلاه‌هاي حقوقي براي گريز از قانون وجود دارد اما در اين انتخابات (برخلاف انتخابات ايران) حتي تعداد خانه‌ها و اتومبيل‌هاي شخصي اوباما و مك‌كين در رسانه‌ها افشا و اعلام شد. 

ج - وجود رسانه‌هاي قدرتمند در جامعه آمريكا در همين انتخابات اخير سبب شد راي‌دهندگان درباره خانواده، شخصيت، اخلاق و ضعف و قوت اوباما و مك كين اطلاعات كافي بدست آورند و با فساد اخلاقي دختر سارا پالين، سوء‌استفاده او از موقعيت شغلي‌اش، جفاي اوباما در حق برادرش، ثروت همسر دوم مك‌كين و مواضع عمه اوباما آشنا شويم. همين رسانه‌ها بودند كه قبلاً دروغ و فساد بيل كلينتون را فاش كرده بودند.

د - انتخابات آمريكا هنوز يك روز را از سر نگذرانده بود كه نتايجش روشن شد. شبكه‌هاي تلويزيوني و اينترنتي CNN و BBC و يورونيوز هر نيم ساعت ميزان آراي شمارش شده، درصد مرد و زن راي‌دهنده، جوان و پير راي‌دهنده و... را به‌صورت مستقيم و زنده براي همه جهان مخابره و پخش مي‌كردند و حتي اگر باراك اوباما شب چهارشنبه سير به خواب اصحاب كهف مي‌رفت هم حضار جهان بيدار بودند و سير راي او را مي‌ديدند. 

بدين‌ترتيب نهادهاي مدني و سياسي مانند حزب و رسانه در ايالات متحده همان كاري را انجام مي‌دهند كه از نظر قانون در ايران برعهده شوراي نگهبان نهاده شده است.
از آميزش اين نظم خودجوش و خلاقيت‌هاي فردي است كه فردي مانند باراك اوباما در آمريكا به قدرت مي‌رسد. نظم سياسي زمينه ورود اوباما را فراهم مي‌كند اما در نهايت اين اوست كه بايد بقاي خود را در اين صحنه رقم زند. باراك اوباما ظاهراً آن روي سكه جورج بوش است و اصولاً مهم‌ترين علت پيروزي او كارنامه بوش است اما اجازه دهيد كه بگوييم اتفاقاً اوباما همان نقشي را در حزب دموكرات بر دوش خواهد گرفت كه بوش در حزب جمهوري‌خواه ايفا مي‌كرد.

جورج بوش از نگاه نومحافظه‌كاران مهمترين رئيس‌جمهوري ايالات متحده آمريكا در نيم قرن اخير است. او گفتمان تازه‌اي را در جمهوريخواهان ايجاد كرد كه در آغاز به نظر مي‌رسد نوعي تجديدنظرطلبي چپ‌روانه است. بوش محوريت گفتمان جمهوريخواهان را از نفت به دموكراسي تغيير داد هرچند زير اين شعار دموكراسي مطالبات نفتي به چشم مي‌آمد و دم خروس معلوم بود. اينگونه شد كه جمهوريخواهان طرفدار حكومت‌هاي مرتجع اما ثروتمند به دنبال دموكراسي‌سازي رفتند و شعار دموكرات‌ها را مصادره كردند.

 

باراك اوباما گرچه در همان گام اول و نطق اول اعلام كرده كه قصد دارد سربازان آمريكا را از عراق بيرون بكشد اما چاره‌اي جز برخورد مدبرانه با ميراث بوش ندارد با اين تفاوت كه گفتمان مبارزه با نقض حقوق بشر را جايگزين گفتمان مبارزه با سلاح هسته‌اي مي‌كند. آمريكايي‌ها اولين تجربه دخالت‌هاي نظامي را در دوره بيل كلينتون دموكرات طي كردند كه در بوسني به نفع حقوق مسلمان‌ها دخالت كرد، راهي كه باراك اوباما نيز ادامه خواهد داد.

ايالات متحده آمريكا در نيم قرن اخير بزرگترين نيروي خارجي مداخله‌كننده در اوضاع داخلي ايران و پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تسخير سفارت آمريكا در تهران مهمترين دشمن جمهوري اسلامي بوده است. اما اين بدان معنا نيست كه نبايد از حريف خود بياموزيم. اين آموزه‌ها مي‌تواند از منظر اعتقاد به نظام جمهوري اسلامي و اذعان به تفاوت‌هاي عقيدتي آن با ايالات متحده آمريكا باشد و بدون كوچك‌ترين ربطي به بحث روابط ايران و آمريكا و حتي در جهت عكس بهبود روابط براي تقويت و توسعه ايران به كار آيد:

1- چرا با گذشت سي سال از حيات جمهوري اسلامي و با وجود آنكه رهبران اين نظام خود از سران حزب (جمهوري اسلامي) بودند هنوز ايران فاقد نظم و نظام حزبي است؟ در ماه‌هاي اخير سرشناس‌ترين اصولگرايان مانند علي لاريجاني و غلامعلي حدادعادل صراحتا از فقدان نظام حزبي در كشور گله كردند، فقري كه كشور را با تحولات پيش‌بيني‌ناپذير، تغييرات سينوسي و مخاطراتي ناشي از بحران كارآمدي روبه‌رو كرد كه گاه موجوديت نظام سياسي را در خطر قرار مي‌داد.

 

به راستي اگر در ايران نظام حزبي برقرار بود رئيس‌جمهور سابق، سيدمحمدخاتمي مي‌توانست از ياران خود گله كند كه با او هماهنگ نيستند يا هوادارانش مي‌توانستند از او انتقاد كنند كه به وعده‌هاي خود عمل نكرده است؟ اگر در ايران نظام حزبي برقرار بود محمود احمدي‌نژاد مي‌توانست اينگونه خارج از صف به قدرت برسد و با اراده شخصي نيمي از كابينه را تغيير دهد؟

2- چرا با گذشت به طور تقريبي هر سال يك انتخابات در ايران هنوز معيار و ملاك نامزدي در انتخابات مختلف روشن نيست و بسياري از افراد به صورت يك در ميان يا به تناسب زمان اجازه ورود به انتخابات نامزدي را مي‌يابند؟ آيا نمي‌توان با تعريف ضوابط يا صحه گذاشتن بر عرف عمومي تصويري روشن از نامزدي در انتخابات به دست داد تا از موضع حفظ نظام و حريم شوراي نگهبان حتي آن را در معرض داوري‌هاي متناقض درباره نامزدها قرار نداد؟

3- اصول نظام سياسي آمريكا روشن است. اما آيا اصول نظام سياسي ايران هم تعريف شده است؟ آيا درباره اصل ولايت فقيه، اقتصاد اسلامي، حكومت قانون، آزادي بيان و... تعريف مشتركي وجود دارد؟ آيا بين مشي اقتصادي نظام در دهه 60 و مشي اقتصادي آن در دهه 70 و نيز امروز وجه اشتراكي وجود دارد در حالي كه هر يك خود را نظام اقتصاد اسلامي مي‌خوانند.

4- آيا نظام سياسي ايران از نخبگان سياسي خود حمايت مي‌كند؟ آيا سعي مي‌كند آلترناتيوهاي دروني خود مانند اوباما را پرورش دهد؟ آيا سعي مي‌كند با اصلاح مشكلات داخلي نخبگان خود از حذف آنان به وسيله يكديگر جلوگيري كند؟ چگونه است كه يك مدير شهري در آغاز دهه 70 با حمايت همه اركان نظام به چهره اول و اميد آينده كشور تبديل مي‌شود و در پايان همان دهه به زندان مي‌رود؟

5- آيا همان‌گونه كه در آمريكا رسانه‌ها (كه همه غيردولتي‌اند) اصول نظام سياسي را رعايت مي‌كنند و با سرمشق حاكم نمي‌جنگند، نظام سياسي ايران نيز توانسته است با رسانه‌ها به تفاهم برسد و در چارچوب مشخص ضمن آنكه از وفاداري آنها به نظم سياسي مطمئن شود آزادي و اختيار عمل آنها را هم تضمين كند؟
آيا رسانه‌هاي ايران حق دارند همان‌گونه كه رسانه‌هاي آمريكا نقش نظارتي بزرگي در اين جمهوري بر عهده دارند، اين نقش را براي پاسداري از نظم سياسي موجود بر عهده گيرند و بدگماني حاكميت را برنيانگيزند؟
اما نقد نظم سياسي ايران فقط نقد حاكميت نيست، نخبگان سياسي هم تلاشي براي ايفاي نقش خود به عنوان سياستمداران حرفه‌اي نمي‌كنند:

1- ايرانيان از فقر سياستمداران حرفه‌اي رنج مي‌برند. همه سياستمداران ما در حرف مدعي گريز از سياست هستند. سعي مي‌كنند خود را زاهد نشان دهند و از قدرت بيزار. اما در عمل مشتاق‌ترين فرد نسبت به قدرت هستند. جاه‌طلبي پنهان دارند اما ادعاي درويشي مي‌كنند. خود را از جنس اهل فرهنگ مي‌خوانند اما مشتاق قدرت هستند.

2- ايرانيان از حزب گريزان هستند. رفتار حزبي را به معناي پيروي از ديگران و دون‌شأن خود مي‌دانند. به تك‌روي افتخار مي‌كنند و چون راي مردم را به دست مي‌آورند آن را مرهون خويش مي‌شمارند نه مديون جمعيتي از همراهان كه به آنان راي مي‌دهند.
3- ايرانيان از تفاوت مي‌هراسند. ترجيح مي‌دهند همرنگ جماعت شوند تا اينكه حرفي متفاوت بزنند. تابع جو عمومي هستند و تحمل پرداخت هزينه براي حرف‌هاي متفاوت را ندارند. سياستمداران ايراني در خلوت خود عامه‌گرا هستند و با عادات عمومي مردم زندگي مي‌كنند اما در جلسات خويش را روشنفكري تمام‌عيار معرفي مي‌كنند.

4- سياستمداران ايراني عاشق كليات هستند. از ورود به جزييات هراس دارند. هرگز سعي نمي‌كنند درباره موضوع مشخص، موضع مشخص بگيرند. ترجيح مي‌دهند براي اظهار فضل هم كه شده از آغاز تاريخ و مقدمات فلسفه شروع كنند و به امروز ختم كنند اما درباره هيچ چيز روشني حرف نزنند. نظريه‌پردازي درباره سازندگي و اصلاحات و عدالت را بر حرف زدن درباره جاده شمال، بازداشت يك روزنامه‌نگار يا كاهش ارزش پول ترجيح مي‌دهند؛ وظايفي كه دقيقا بر عهده يك سياستمدار است.

5- سياستمداران ايراني حافظه خوبي دارند و اينجاست كه نقطه قوت آنها به نقطه ضعف‌شان بدل مي‌شود. حافظه‌اي كه به جاي درس‌آموزي از گذشته به انبار كينه تبديل مي‌شود. سياستمداران ايراني هرگز چيزي را فراموش نمي‌كنند. هميشه فكر مي‌كنند روزي براي انتقام وجود دارد و هميشه در فكر آن روز هستند. بر گذشته‌ها صلوات نمي‌فرستند، از نعمت فراموشي برخوردار نيستند چنان كه اختلاف‌هاي شخصي را حتي بر اختلاف‌هاي فكري ترجيح مي‌دهند.

اعتراف مي‌كنم پرسش من در نوروز 1387 درباره اينكه اوباماي ايران كيست؟ پرسش بي‌حاصلي بود. ايران اوبامايي ندارد. نه اصلاح‌طلبان و نه اصولگرايان. ايالات متحده آمريكا مظهر امپرياليسم، استعمار نو، تبعيض نژادي مدرن، سرمايه‌سالاري، فردگرايي و دشمني با نظام سياسي ايران است. اما در درون خود اين امكان را ايجاد كرده است كه هر از گاهي با لينكلن يا كندي يا اوباما چهره خود را بازسازي كند.

 

آمريكايي‌ها دشمن خارجي بسيار دارند اما دشمن خانگي ندارند. آنان دشمنان خانگي خود را به دوستان ابدي بدل كرده‌اند. اجداد اوباما 200 سال پيش اگر در آمريكا مي‌زيستند برده‌هايي بيش نبودند اما امروز بازمانده آن بردگان رئيس‌جمهور آمريكا مي‌شود. برده‌اي ارباب شد. آنان دشمنان را به دوستان تبديل كرده‌اند چرا ما دوستان‌مان را به دشمنان تبديل مي‌كنيم.



کلمات کليدي : مقالات و مطالب کاربران الزاما بیان گر دیدگاه ها و مواضع این پایگاه نمی باشد و صرفا نظرات شخصی نویسنده ی آن است.

ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 20 آبان ماه ، 1387 توسط admin

 


مرتبط با موضوع :

 پرسش هایی که پاسخ می طلبد  [سه شنبه، 25 تير ماه ، 1392]
 دشمن اصلی  [دوشنبه، 29 آذر ماه ، 1389]
 رابطه جوانان و اسلام  [پنجشنبه، 18 شهريور ماه ، 1389]
 آقای خاتمی خوش آمديد، اما...  [سه شنبه، 22 بهمن ماه ، 1387]
 "دير" حسين موسوی  [دوشنبه، 7 بهمن ماه ، 1387]
 آيا ايران از پيروزي اوباما ناخشنود است؟  [جمعه، 17 آبان ماه ، 1387]
 واردات بنزين، نقطه آسيب پذير ايران  [چهارشنبه، 15 آبان ماه ، 1387]
 بررسي خطري كه قرار بود به ايران نرسد  [شنبه، 11 آبان ماه ، 1387]
 درباره ربا بیشتر بدانیم  [جمعه، 15 شهريور ماه ، 1387]
 من یک انسانم .... یک زنم.  [دوشنبه، 11 شهريور ماه ، 1387]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : pil50cul
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

 
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

 

اشتراک گذاري مطلب

 

 

انتخاب ها

 
 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 
موضوعات مرتبط

مقالات كاربران عضو

 

  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir

 

mashhadteam.ir