منوی سایت

 

 

سخن ديگران

   

گالري آثار هنري

 

 

ورود به سایت

 
نام کاربری

رمز عبور

کد امنیتی: کد امنیتی
محل تايپ كد امنيتي

چنانچه تاکنون عضو این سایت نشده اید می توانید با تکمیل فرم مخصوص عضویت به جمع کاربران این سایت بپیوندید و از امكانات مخصوص كاربران استفاده نمائيد .
 

نرم‌افــزار

 

 
سخن ديگران: آشنایی ایرانیان با اسلام
 
اسلام و ایران؛ چگونگی ورود اسلام به ایران و پاسخ به دروغ پردازی ها
 آشنایی ایرانیان با اسلام
 رحمت‌اله بیگدلی

 
اشاره: «مدتی است که در عرصه‌های مختلف اطلاع‌رسانی به ویژه فضای مجازی از یک‌سو عده‌ای از عوامل قدرت‌های مخالف اسلام با به هم بافتن رطب و یابس در صدد مقابله با فرهنگ اسلامی بر آمده‌اند و از سوی دیگر برخی از افراد فریب‌خورده و سرخورده از بعضی نابسامانی‌ها و بی‌عدالتی‌ها و تعدی به حقوق مردم که ناشی از عملکرد سوء برخی از مدعیان اسلام می‌باشد، توهمات گروه اول را بازنشر می‌کنند و در نتیجه زمینه فریب برخی از ساده‌لوحان فراهم می‌آید.
از این رو در صدد برآمدم که به تنظیم برخی از حقایق تاریخی در زمینه علل گرایش ملت رشید و پرملکات ایران به اسلام بپردازم و آن را تقدیم دوستان گرامی کنم. در این میان کتاب ارزشمند و گران‌سنگ «خدمات متقابل اسلام و ایران» متفکر بزرگ اسلامی، استاد «شهید مرتضی مطهری»(ره) را یکی از بهترین آثار در این زمینه یافتم که این بحث را در چند بخش تقدیم دوستان گرامی می‌کنم و از همه عزیزان می‌خواهم که در مواجهه با این مباحث علمی و تاریخی جز به نیل به حقیقت و برهان و دلیل نیاندیشند و حساب اسلام را از مدعیان آن جدا کنند تا برخی پیش‌فرض‌های نادرست منبعث از بعضی بی‌عدالتی‌ها که رهزن اندیشه است، مانع نیل به حقیقت نشود».

آغاز اسلام ايرانيان؛ چگونگی آشنایی اولین ایرانیان با اسلام

طبق گواهی تاريخ، پيغمبر اكرم(ص) در زمان حيات خودشان پس از چند سالی كه از هجرت گذشت نامه‌هايی به سران كشورهای جهان نوشتند و پيامبری خود را اعلام و آن‌ها را به دين اسلام دعوت كردند. يكی از آن نامه‌ها نامه‌ای بود كه به خسرو پرويز پادشاه ايران نوشتند و او را به اسلام دعوت كردند، ولی چنان‌كه همه شنيده‌ايم خسرو پرويز تنها كسی بود كه نسبت به نامه آن حضرت اهانت كرد و آن را دريد!
اين خود نشانه فسادی بود كه در اخلاق دستگاه حكومتی ايران راه يافته بود، هيچ شخصيت ديگری از پادشاهان و حكام و امپراطوران چنين كاری نكرد، بعضی از آنان جواب نامه را با احترام و توأم با هدايايی فرستادند.
خسرو به پادشاه يمن كه دست نشانده حكومت ايران بود دستور داد كه در باره اين مرد مدعی پيغمبری، كه به خود جرأت داده كه به او نامه بنگارد و نام خود را قبل از نام او بنويسد تحقيق كند و عنداللزوم او را نزد خسرو بفرستد!
ولی از آن‌جا كه «يريدون ليطفؤوا نور الله بافواههم و الله متم نوره»(صف /8)، هنوز فرستادگان پادشاه يمن در مدينه بودند كه خسرو سقوط كرد و شكمش به دست پسرش دريده شد. رسول اكرم(ص) قضيه را به فرستادگان پادشاه يمن اطلاع داد، آن‌ها با حيرت تمام خبر را برای پادشاه يمن بردند و پس از چندی معلوم شد كه قضيه هم‌چنان بوده كه رسول اكرم(ص) خبر داده است!
خود پادشاه يمن و عده زيادی از يمنی‌ها بعد از اين جريان مسلمان شدند و همراه آنان گروه زيادی از ايرانيان مقيم يمن نيز اسلام اختيار كردند.
در آن زمان به واسطه يك جريان تاريخی كه در كتب تاريخی مسطور است عده زيادی از ايرانيان در يمن زندگی میكردند و حكومت يمن يك حكومت، صد در صد، دست‌نشانده ايرانی بود!
نيز در زمان حيات پيغمبر اكرم(ص)، در اثر تبليغات اسلامی عده زيادی از مردم بحرين كه در آن روز محل سكونت ايرانيان مجوس و غيرمجوس بود به آيين مسلمانی در آمدند و حتی حاكم آن‌جا كه از طرف پادشاه ايران تعيين شده بود مسلمان شد. علي‌هذا اولين اسلام گروهی ايرانيان در يمن و بحرين بوده است.
البته اگر از نظر فردی در نظر بگيريم شايد اولين فرد مسلمان ايرانی سلمان فارسی است، و چنان‌كه میدانيم اسلام اين ايرانی جليل آن‌قدر بالا گرفت كه به شرف «سلمان منا اهل البيت» نايل شد.
سلمان نه تنها در ميان شيعيان احترام زياد دارد، بلكه در ميان اهل تسنن نيز در رديف صحابه درجه اول به‌شمار میرود. كسانی كه به مدينه مشرف شده‌اند میدانند كه دور تا دور مسجد النبی اسماء صحابه بزرگ و ائمه مذاهب اسلامی نوشته است. يكی از كبار صحابه كه نامش در آن‌جا به عنوان يك صحابه كبير نقش شده سلمان فارسی است!
همين مقدار سابقه ايرانيان با اسلام در زمان پيغمبر اكرم(ص) كافی بود كه بسياری از آنان با حقايق اسلامی آشنا شوند، طبعا اين خود وسيله‌ای بود برای اين‌كه خبر اسلام به ايران برسد و كم و بيش مردم ايران با اسلام آشنا شوند، خصوصا با توجه به اين‌كه چنان‌كه خواهيم گفت وضع دينی و حكومتی آن روز ايران طوری بود كه مردم تشنه يك سخن تازه بودند، در حقيقت در انتظار فرج به سر میبردند.
هر گونه خبری از اين نوع، به سرعت برق در ميان مردم میپيچيد. مردم طبعا میپرسيدند اين دين جديد اصولش چيست؟ فروعش چيست؟ تا آن‌كه زمان خلافت ابی‌بكر و عمر فرا رسيد.
در اواخر دوره خلافت ابی‌بكر و تمام دوران خلافت عمر در اثر جنگ‌هايی كه ميان دولت ايران و مسلمانان پديد آمد تقريبا تمام مملكت ايران به دست مسلمانان افتاد و میليون‌ها نفر ايرانی كه در اين سرزمين به سر میبردند از نزديك با مسلمانان تماس گرفتند و گروه گروه دين اسلام را پذيرفتند.
ما در اين‌جا قسمتی را كه جناب آقای عزيزالله عطاردی در زمينه سابقه خدمات ايرانيان تحت عنوان «خدمات ايرانيان به اسلام از كی شروع شد» تهيه كردهاند كه به ما قبل فتوحات نظامی مربوط میشود عينا درج میكنيم(1)

خدمات ايرانيان به اسلام از كی شروع شد؟
«
علاقه ايرانيان به دين مقدس اسلام از همان آغاز ظهور اين دين مقدس شروع شد. قبل از اينكه شريعت مقدس اسلام توسط مجاهدين مسلمان به اين سرزمين بيايد، ايرانيان مقيم يمن به آئين اسلام گرويدند و با ميل و رغبت به احكام قرآن تسليم شدند و از جان و دل در ترويج شريعت اسلام كوشش نمودند و حتی در راه اسلام و مبارزه با معاندين نبی اكرم جان سپردند.
خدمات ايرانيان در انتشار و ترويج دين اسلام نيازمند به تحقيق بسيار دامنه داری است و بايد گروهی از محققين و كارشناسان معارف اسلامی هر كدام در موضوعی كه تخصص دارند در اين مورد بررسی كنند. تاريخ فتوحات اسلامی در شرق و غرب جهان حاكی از جانفشانی و مجاهدت گروهی از مردمان ايرانی است كه با خلوص عقيده در راه اسلام از خود گذشتگی نشان دادند، و دشمنان داخلی و خارجی اسلام را سركوب كردند.
مسلمانان كشورهای شرقی و جنوب شرقی مانند شبه قاره هند و پاكستان، تركستان شرقی، چين، مالزيا، اندونزی و جزاير اقيانوس هند مرهون فعاليت‌های بی‌نظير ايرانيان مسلمان هستند كه با كوشش پيگيری از طريق دريانوردی و بازرگانی اسلام را به دورترين نقاط آسيا رسانيدند و از طريق تبليغ و ارشاد، مردم را با دين مقدس اسلام آشنا ساختند.
ايرانيان در كشورهای غربی و شمال آفريقا و قاره اروپا و آسيای صغير نيز در ترويج دين اسلام سهم به‌سزايی دارند، پس از اين‌كه اهالی خراسان و نواحی شرقی ايران بر ضد خلافت ضد اسلامی امويان قيام كردند و بساط حكومت آنان را كه به نام اسلام بر مردم مسلمان حكومت میكردند بر انداختند و عباسيان بر اريكه خلافت مستقر شدند، تمام امور كشوری و لشكری ممالك اسلام به دست ايرانيان مخصوصا خراسانيان افتاد و اينان تمام مناصب سياسی دولت اسلامی را در شرق و غرب به دست گرفتند.
در عصر مأمون هنگام مراجعت وی به عراق، گروهی از اعيان و اشراف و رجال خراسان با وی همراهی كردند و در عراق، ساكن شدند.
مأمون چون از كارشكنی بعضی از افراد خاندان خود ناراحت بود تصميم گرفت مناصب دولتی را به ايرانيان بدهد، از اين رو گروهی از بزرگان ايران را به نواحی مصر و شمال آفريقا فرستاد تا در آن‌جا مستقر شده راه نفوذ مخالفين را در آن مناطق بگيرند، مخصوصا كه هنوز دولت امويان در اندلس وجود داشت و عباسيان از اين جهت همواره در ناراحتی به سر مي‌بردند و از نفوذ آنان جلوگيری میكردند.
تحقيق و بررسی در باره اين خاندان‌های مهاجر كه اكثر از اهل نيشابور، هرات، بلخ، بخارا، و فرغانه بودند نياز به نوشتن چند مجلد كتاب دارد و تشريح خدمات ايرانيان شمال آفريقا در كتب تاريخ و تراجم رجال علم و ادب به تفصيل ذكر شده است.
ما به‌طور اختصار، فهرستی از فعاليت‌های ايرانيان را در دو قسمت يكی قبل از ورود دين اسلام به ايران و ديگر پس از گرايش آن‌ها به اسلام ذيلا مینگاريم.

اينك قسمت اول:
ايرانيان در يمن

در اوان تولد حضرت رسول(ص) گروهی ايرانی در يمن، عدن، حضرموت، و ساحل دريای سرخ زندگی میكردند، و حكومت يمن را نيز در دست داشتند.
قبل از بررسی در اين موضوع ناگزير هستيم برای روشن شدن مطلب علت مهاجرت و اقامت افراد ايرانی را در يمن بررسی كنيم تا موضوع بهتر قابل درك باشد.
در زمان انوشيروان، دولت حبشه از طريق دريا به يمن حمله آورد و حكومت اين منطقه را بر انداخت. سيف بن ذی يزن پادشاه يمن به دربار انوشيروان آمد تا از وی ياری جويد و حبشيان را از يمن بيرون كند.
مورخين نوشته‌اند سيف مدت هفت سال در تيسفون(مدائن) اقامت نمود تا اجازه يافت كه با انوشيروان ملاقات كند! سيف بن ذی يزن به انوشيروان گفت: مرا در جنگ با حبشيان ياری كن و گروهی از سربازان خود را با من بفرست تا مملكت خود را بگيرم!
انوشيروان گفت: در آيين من روا نيست كه لشكريان خود را فريب دهم و آن‌ها را به كمك افرادی كه با من هم عقيده نيستند بفرستم. پس از مشورت با درباريان و مشاورينش قرار شد كه گروهی از زندانيان محكوم به اعدام را همراه سيف بن ذی يزن به يمن بفرستند تا حبشيان را از آن‌جا اخراج كنند.
اين رأی به تصويب رسيد، و مورد عمل قرار گرفت.
تعداد اين جماعت را در حدود هزار نفر نوشتهاند. و همين جماعت اندك توانستند حبشيان را كه عدد آن‌ها از سی هزار هم بيشتر بود از پا در آورند و همه را هلاك كنند. فرماندهی ايرانيان در يمن به عهده شخصی به نام «وهرز» بود. پس از شكست حبشيان و مردن سيف بن ذی يزن، همين «وهرز» ايرانی كه نام حقيقی آن «خرزاد» بود در يمن به حكومت رسيد و از دولت ايران متابعت می‌كرد.

اسلام باذان ايرانی و ساير ايرانيان مقيم يمن

 
هنگامی كه دين مقدس اسلام آشكار شد و نبی اكرم(ص) دعوت خود را آغاز فرمود، حكومت يمن به دست باذان بن‌ساسان ايرانی بود. جنگ‌های حضرت رسول(ص) با قبائل عرب و مشركين قريش در زمان همين باذان شروع شد. باذان از جانب خسرو پرويز بر يمن حكومت میكرد و بر سرزمين‌های حجاز و تهامه نيز نظارت داشت و گزارش كارهای آن حضرت را مرتبا به خسرو پرويز میرسانيد.
حضرت رسول(ص) در سال ششم هجری خسرو پرويز را به دين مقدس اسلام دعوت كرد. وی از اين موضوع سخت ناراحت شد و نامه آن جناب را پاره نمود، و برای باذان عامل خود در يمن نوشت كه نويسنده اين نامه را نزد وی اعزام كند.
باذان نيز دو نفر ايرانی را به نام بابويه و خسرو به مدينه فرستاد و پيام خسرو پرويز را به آن جناب رسانيدند. و اين اولين ارتباط رسمی ايرانيان با حضرت رسول(ص) بوده است.
هنگامی كه خبر احضار حضرت رسول(ص) به ايران به مشركين قريش رسيد، بسيار خوش‌وقت شدند و گفتند؛ ديگر برای محمد خلاصی نخواهد بود؛ زيرا ملك‌‌الملوك خسرو پرويز با وی طرف شده و او را از بين خواهد برد. نمايندگان باذان با حكمی كه در دست داشتند در مدينه حضور پيغمبر(ص) رسيدند و منظور خود را در ميان گذاشتند.
حضرت فرمود: فردا بياييد و جواب خود را دريافت كنيد. روز بعد كه خدمت آن جناب آمدند حضرت(ص) فرمود: «شيرويه ديشب شكم پدرش خسرو پرويز را دريد و او را هلاك ساخت.»!
پيغمبر(ص) فرمود: «خداوند به من اطلاع داد كه شاه شما كشته شد و مملكت شما به‌زودی به تصرف مسلمين در خواهد آمد! اينك شما به يمن باز گرديد، و به باذان بگوييد اسلام اختيار كند. اگر مسلمان شد حكومت يمن هم‌چنان با او خواهد بود.»!
نبی اكرم(ص) به اين دو نفر هدايايی مرحمت فرمود و آن دو نفر به يمن باز گشتند و جريان را به باذان گفتند. باذان گفت: ما چند روزی درنگ میكنيم، اگر اين مطلب درست از كار در آمد معلوم است كه وی پيغمبر است و از طرف خداوند سخن میگويد، آن‌گاه تصميم خود را خواهيم گرفت. چند روزی بر اين قضيه گذشت كه پيكی از تيسفون رسيد و نامه از طرف شيرويه برای باذان آورد، باذان از جريان قضيه به طور رسمی مطلع شد و شيرويه علت كشتن پدرش را برای وی شرح داده بود. شيرويه نوشته بود كه مردم يمن را به پشتيبانی وی دعوت كند و شخصی را كه در حجاز مدعی نبوت است آزاد بگذارد و موجبات ناراحتی او را فراهم نسازد. باذان در اين هنگام مسلمان شد و سپس گروهی از ايرانيان كه آن‌ها را «ابناء» و «احرار» میگفتند مسلمان شدند و اينان نخستين ايرانيانی هستند، كه وارد شريعت مقدس اسلام گرديدند.
حضرت رسول(ص) باذان را هم‌چنان بر حكومت يمن ابقا كردند و وی از اين تاريخ از طرف نبی اكرم(ص) بر يمن حكومت میكرد و به ترويج و تبليغ اسلام پرداخت و مخالفين و معاندين را سر جای خود نشانيد. باذان در حيات حضرت رسول(ص) درگذشت، و فرزندش شهر بن باذان از طرف پيغمبر(ص) به حكومت منصوب شد. وی نيز هم‌چنان روش پدر را تعقيب نمود و با دشمنان اسلام مبارزه میكرد!

ارتداد اسود عنسی و مبارزه ايرانيان با وی

پس از مراجعت نبی اكرم(ص) از حجة‌الوداع، چند روزی از فرط خستگی مريض شده بستری گرديدند. اسود عنسی از مرض پيغمبر(ص) اطلاع پيدا كرد و پنداشت كه نبی اكرم(ص) از اين ناخوشی رهايی پيدا نخواهد كرد. از اين رو در يمن ادعای نبوت كرد و گروهی را دور خود جمع نمود.
عده كثيری از اعراب يمن پيرامون وی را گرفتند
ارتداد اسود عنسی نخستين ارتدادی است كه در اسلام پديد آمد(2) عنسی با قبائلی از عرب كه پيرامون وی را گرفته بودند به طرف صنعا حمله آورد. شهر بن باذان ايرانی كه حاكم حضرت نبی اكرم(ص) بود و در مركز صنعا حكومت میراند، خود را برای دفع اسود كذاب كه بر ضد اسلام قيام كرده بود آماده ساخت. اسود با هفت‌صد سوار به جنگ شهر بن باذان آمد و بين اين دو، جنگ سختی درگرفت. شهر بن باذان در اين جنگ كشته شد و اين نخستين فرد ايرانی است كه در راه اسلام به شهادت رسيد.
اسود عنسی، پس از كشتن وی با زن شهر بن باذان ازدواج كرد و بر همه يمن تا حضرموت، بحرين، احساء، و بيابان‌های بين نجد و طائف تسلط پيدا كرد و همه قبائل يمن را مطيع خود ساخت و فقط تنی چند از اعراب تسليم او نشدند و به طرف مدينه منوره مراجعت نمودند.
پس از كشته شدن شهر بن باذان رياست ايرانيان را فيروز و داوديه به عهده گرفتند. اينان هم‌چنان در طريقه اسلام و متابعت از نبی اكرم(ص) ثابت ماندند و روش باذان و فرزندش شهر بن باذان را از دست ندادند. در اين بين جريان كشته شدن شهر بن باذان و حوادث يمن به اطلاع حضرت رسول(ص) رسيد و مسلمانان مدينه متوجه شدند كه جز ايرانيان و جماعتی از عرب، سرزمين يمن مرتد شده پيرامون اسود كذاب را گرفته‌اند.

نامه حضرت رسول(ص) به ايرانيان يمن

جشيش ديلمی كه از ايرانيان مسلمان يمن بود گويد: حضرت رسول اكرم(ص) برای ما نامه نوشتند كه با اسود كذاب جنگ كنيم. فرمان پيغمبر اسلام(ص) برای فيروز، دادويه، و جشيش صادر شده بود و اينان مأمور شده بودند كه با دشمنان اسلام به طور آشكار و پنهان جنگ كنند، و فرمان حضرت رسول(ص) را به همه مسلمانان برسانند. فيروز، دادويه، و جشيش ديلمی فرمان پيغمبر را به همه ايرانيان رسانيدند.
ديلمی گويد: ما شروع كرديم به مكاتبه و دعوت مردم كه خود را برای جنگ با اسود عنسی مهيا سازند. در اين هنگام اسود از جريان مطلع شد و برای ايرانيان پيامی فرستاد و آن‌ها را تهديد كرد كه اگر با وی سر جنگ و ستيز داشته باشند چنان و چنين خواهد شد. ما در پاسخ وی گفتيم: هرگز سر جنگ با شما نداريم، و لیكن اسود به سخنان ما اعتمادی پيدا نكرد و همواره از ايرانيان بيم داشت كه امكان دارد وی را از پای در آورند.
در اين گير و دار نامه‌هايی از«عامر بن‌ شهر» و «ذی زود» و چند جای ديگر رسيد، مردم در اين نامه‌ها ما را به جنگ با اسود تشويق میكردند و نويد مساعدت و همراهی میدادند سپس مطلع شديم كه حضرت رسول(ص) برای جماعتی ديگر نيز نامه نوشته‌اند و فرمان داده‌اند كه از فيروز و دادويه و ديلمی پشتيبانی كنند، و آنان را در مقابل اسود كذاب ياری نمايند. از اين‌رو ما در ميان مردم پشتيبان پيدا كرديم.

توطئه ايرانيان برای كشتن اسود عنسی

اسود عنسی از توطئه ايرانيان احساس خطر كرد و دريافت اين موضوع به جای حساسی خواهد رسيد. جشيش ديلمی گويد: آزاد، زن شهر بن باذان كه در تصرف اسود بود ما را بسيار مساعدت میكرد و راهنمايي‌های وی ما را سرانجام پيروز گردانيد. ديلمی گويد: به آزاد گفتم: اسود شوهر تو را كشت و همه خويشاوندانت را هلاك كرد و از دم شمشير گذرانيد و زنان را تصرف كرد. آزاد كه زنی با غيرت و شهامت بود گفت: به خدای سوگند كه من مردی را مانند اسود دشمن نمی‌دارم! اسود مردی بی‌رحم است و هيچ حقی را از خداوند مراعات نمیكند و به محرم و نامحرم عقيده ندارد!
آزاد گفت: شما تصميم خود را با من در ميان گذاريد، من نيز آن‌چه در منزل اسود میگذرد با شما در ميان خواهم گذاشت.
ديلمی گويد: از نزد آزاد بيرون شدم و آن‌چه بين من و او جريان پيدا كرد به اطلاع فيروز و دادويه رسانيدم در اين هنگام مردی از در داخل شد و قيس بن عبد يغوث را كه با ما همكاری میكرد به منزل اسود دعوت كرد. قيس به اتفاق چند نفر به منزل اسود رفتند و ليكن نتوانستند آسيبی به وی برسانند.
در اين هنگام، بين قيس و اسود سخنانی رد و بدل شد و قيس بار ديگر به منزل فيروز و دادويه و ديلمی مراجعت كرد و گفت: اينك اسود كذاب میرسد و شما هر كاری كه دلتان میخواهد با وی انجام دهيد در اين وقت قيس از منزل بيرون شد و اسود با گروهی از اطرافيانش به طرف ما آمد. در نزديك منزل در حدود دويست گاو و شتر بود، وی دستور داد همه آن گاوان و شتران را كشتند. اسود فرياد زد: اين فيروز آيا راست است كه در نظر داری مرا بكشی و با من جنگ كنی؟ در اين وقت اسود حربه‌ای را كه در دست داشت به طرف فيروز حواله كرد و گفت: تو را مانند اين حيوانات سر خواهم بريد. فيروز گفت: چنين نيست ما هرگز با تو سر جنگ نداريم و قصد كشتن تو را هم نداريم، زيرا تو داماد ايرانيان هستی و ما به احترام آزاد به تو آسيبی نخواهيم رسانيد. علاوه كه تو اكنون پيغمبری و امور دنيا و آخرت در دست تو قرار دارد!
اسود گفت: بايد قسم ياد كنی كه نسبت به من خيانت نكنی و وفادار باشی!
فيروز سخنانی بر زبان راند و با وی همراهی كرد تا از خانه بيرون شدند، در اين هنگام كه فيروز به‌ اتفاق اسود از خانه بيرون شده راه میرفتند، ناگهان شنيد كه مردی از وی سعايت میكند، اسود هم به اين مرد ساعی میگويد: فردا فيروز و رفقايش را خواهم كشت. ناگهان اسود متوجه شد كه فيروز گوش میدهد.
ديلمی گويد: فيروز از نزد اسود مراجعت كرد و جريان غدر و حيله وی را در ميان گذاشت.
ما دنبال قيس فرستاديم و او نيز در مجلس ما شركت كرد پس از مدتی مشاوره تصميم گرفتيم بار ديگر با آزاد، زن اسود مذاكره كنيم و جريان را به اطلاع وی برسانيم و از نظر وی نيز اطلاعی به دست آوريم. ديلمی گويد: من نزد آزاد رفتم و موضوع را با وی در ميان گذاشتيم و همه قضايا را به اطلاع او رسانيدم.
آزاد گفت: اسود هميشه از خود میترسد و هيچ اطمينانی به جانش ندارد. هنگامی كه در منزل قرار میگيرد تمام اطراف اين قصر و راه‌هايی كه به آن منتهی میشود مورد نظر مأمورين است و حركت هر جنبنده را زير نظر خود میگيرند. بنابراين راه وصول به اين ساختمان برای افراد عادی امكان ندارد. تنها جايی كه اسود بدون حافظ و نگهبان استراحت میكند همين اتاق است، شما فقط در اين‌جا میتوانيد او را دريابيد و او را از پای در آوريد، و مطمئن باشيد كه در اتاق خواب وی جز شمشير و چراغی چيز ديگری نيست.
ديلمی گويد: من از نزد آزاد بيرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج گردم، در اين هنگام اسود از اتاق خارج شد و تا مرا ديد بسيار ناراحت گرديد. وی در حالی كه ديدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت: از كجا آمدی و چه كسی به شما اجازه داد بدون اذن من به خانه وارد شوی؟!
ديلمی گويد: وی سرم را چنان فشار داد كه نزديك بود از پا در آيم. در اين هنگام آزاد از دور جريان را ديد و فرياد بر آورد: اسود از وی درگذر، و اگر وی فرياد آزاد را نشنيده بود مرا میكشت!
آزاد به اسود گفت: وی پسر عموی من است و به ديدن من آمده است، از وی دست بكش. اسود پس از شنيدن اين سخنان دست از من برداشت و مرا رها كرد و من از قصر بيرون شدم و به نزد دوستان خود آمده جريان را با آنان در ميان گذاشتم.
در اين هنگام كه سرگرم گفت‌وگو در اين موضوع بوديم، قاصدی از طرف آزاد آمد و گفت: وقت فرصت است و شما میتوانيد به مقصود خود برسيد، و هر تصميمی را كه در نظر گرفتهايد هر چه زودتر به مرحله عمل در آوريد!
به فيروز گفتيم: هر چه زودتر خود را به آزاد برسان، وی به سرعت خود را به آزاد رسانيد، آزاد جريان را كاملا با وی در ميان گذاشت.
فيروز گويد: ما در خارج ساختمانی كه اسود در آن زندگی میكرد راهی از زير زمين به اتاق وی باز كرديم و افرادی را در دهليز آن قرار داديم تا در موقع لزوم خود را از خارج به این اتاق برسانند و وی را بکشند. فیروز پس از این مطالب داخل اتاق شد و با آزاد مانند این که به دیدن وی آمده است نشست و مشغول گفت‌وگو شد.
در این هنگام که فیروز با آزاد سرگرم سخن بود، اسود از در وارد شد. آزاد هنگامی که ناراحتی اسود را مشاهده کرد غیرتش به جوش آمد و گفت: وی از خویشاوندان من است و با من نسبت نزدیک دارد. اسود با کمال ناراحتی فیروز را از اتاق خارج کرد و او را از قصر بیرون کشید و چون شب شد فیروز، دیلمی و دادویه هر سه نفر تصمیم گرفتند از راه زیرزمین خود را به اتاق مخصوص اسود برسانند و او را از پای درآورند.
پس از این که مقدمات کشتن اسود را از هر جهت فراهم آوردند، نظر خود را با دوستان و همفکران خود در میان نهادند و موضوع را به اطلاع برخی قبایل عرب مانند همدان و حمیر رسانیدند.
دیلمی گوید: ما شب دست به کار شدیم و از زیرزمین راهی به اتاق اسود باز کردیم و خود را به درون اتاق وی رسانیدیم. در میان اتاق یک چراغ می سوخت و روشنایی مختصری از آن مشاهده می شد.
ما به فيروز اعتماد داشتيم؛ زيرا وی مردی شجاع و بي‌باك و هم زورمند و قوی بود، به فيروز گفتيم: بنگر در روشنايی چه چيز میبينی؟ فيروز بيرون شد در حالی كه مابين او نگهبانان قرار گرفته بودند، هنگامی كه بر در اتاق رسيد صدای خرخری شنيد، معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفيرش بلند شده است، آزاد زنش نيز در گوشه‌ای نشسته، هنگامی كه فيروز در اتاق رسيد ناگهان اسود از خواب پريد و بلند شد و در جای خود نشست و فرياد بر آورد: ای فيروز، مرا با تو چه‌كار است؟!
در اين هنگام فيروز متوجه شد كه اگر مراجعت كند به دست نگهبانان كشته خواهد شد و آزاد نيز هلاك خواهد شد، ناگهان خود را به درون اتاق افكند و خويشتن را بروی اسود انداخت و با وی گلاويز شد و مانند شتر نر بر وی حمله آورد و سرش را گرفت و او را خفه كرد. هنگامی كه میخواست از اتاق بيرون رود، آزاد گفت: مطمئن هستی كه اين مرد كشته شده و جان از كالبدش در آمده است؟!
فيروز گفت: آری، كشته شد و تو از وی راحت شدی. فيروز از اتاق بيرون شد و جريان را به اطلاع ماها كه در كنار دهليز زيرزمينی بوديم رسانيد ما نيز داخل اتاق شديم، در حالي كه اسود كذاب هنوز مانند گاو فرياد بر میآورد سپس با كارد بزرگی سرش را از تن وی جدا كرديم و بدين طريق منطقه يمن را از وجود ناپاكش پاك ساختيم.
در اين لحظه اضطرابی در حوالی اتاق مخصوص وی پديد آمد و سر و صدا بلند شد، نگهبانان از اطراف و اكناف به طرف ساختمان مسكونی اسود آمدند و فرياد بر آوردند: چه شده است؟
آزاد زن اسود گفت: موضوع تازهای نيست، پيغمبر در حال نزول وحی است! و در اثر وحی بدين حالت افتاده است و بدين طريق نگهبانان از اطراف اتاق پراكنده شدند و ما از خطر جستيم!
پس از رفتن نگهبانان بار ديگر سكوت فضای اتاق را فرا گرفت و ما چهار نفر يعنی فيروز، دادويه، جشيش ديلمی، و قيس در اين فكر افتاديم كه رفقای خود را چگونه از اين جريان مطلع سازيم! در نظر گرفتيم فرياد بزنيم كه اسود را كشتيم، و همين نظريه را در هنگام طلوع فجر به مرحله عمل در آورديم.
پس از طلوع فجر شعاری را كه قرار بود، با صدای بلند اعلام كرديم، و در آخر اين فرياد مسلمانان و كفار رسيدند و از وقوع قضيه بزرگی اطلاع پيدا كردند.
ديلمی گويد: سپس شروع كردم به اذان گفتن و با صدای بلند گفتم «اشهد ان محمدا رسول الله» و اعلام كردم كه «عيهله» يعنی اسود كذاب دروغ میگفت و بدون حق خود را پيغمبر معرفی میكرد.
در اين موقع سر او را به طرف مردم افكندم. پس از اين جريان گروهی از نگهبانان وی كه كشته شدن وی را مشاهده كردند شروع كردند به غارت قصر وی و هر چه در آن بود به يغما بردند، و به طور كلی در يك لحظه آن‌چه در آن كاخ جمع شده بود از بين رفت و تار و مار شد. بدين طريق يك ادعای باطل و دروغ كه موجب قتل نفوس بي‌شماری گرديد نابود شد!
پس از اين به اهل صنعا گفتيم هر كس يكی از اصحاب عنسی را مشاهده كرد دستگير كند. بدين ترتيب گروهی از ياران اسود توقيف گرديدند. هنگامی كه طرفداران اسود از جايگاه خود در آمدند مشاهده كردند هفتاد نفر از رفقای آن‌ها مفقود‌الاثر میباشند، دوستان اسود جريان را برای ما نوشتند، ما نيز برای آنان نوشتيم آنچه را كه آن‌ها در دست دارند برای ما واگذارند، و ما نيز آنچه را در اختيار داريم به زمين خواهيم گذاشت.
اين پيشنهاد به مرحله عمل در آمد و ليكن ياران اسود بعد از اين نتوانستند همديگر را ملاقات كنند و تصميمات جديدی بگيرند، و ما كاملا از شر آنان آسوده شديم. اصحاب اسود بعد از كشته شدن وی به بيابان‌های بين صنعا و نجران پناه بردند و ديگر از مداخله در امور ممنوع شدند.
در اين هنگام كليه عمال و حكام حضرت رسول اکرم(ص) به طرف مرکز حکومت و محل خود رفتند و بار دیگر اوضاع و احوال به حال عادی برگشت.
خبر کشته شدن اسود به سرعت به اطلاع مسلمانان در مدینه منوره رسید.
عبدالله بن عمر روايت میكند: در شبی كه اسود كذاب كشته شد از طريق وحی خبر كشته شدن وی به اطلاع نبی اكرم(ص) رسيد، و حضرت فرمودند: عنسی كشته شد و قتل وی به دست مبارك كه از يك خانواده مبارك میباشد واقع گرديده است.
مسلمانان از حضرت رسول(ص) پرسيدند كدام مرد وی را كشت؟ فرمود: فيروز.
ايام حكومت و رياست اسود در يمن و نواحی آن سه ماه به طول انجاميد.
فيروز گويد: چون اسود را كشتيم اوضاع و احوال به صورت عادی در آمد و مانند روزهای قبل از وی، بار ديگر امن و آرامش سرزمين يمن را فرا گرفت.
معاذ بن جبل كه از طرف پيغمبر(ص) امام جماعت اهل يمن بود و در دوره اسود خانه‌نشين شده بود، بار ديگر دعوت شد كه نماز را از سر گيرد و اقامه جماعت كند. ما از هيچ‌چيز باك نداشتيم جز اندكی از سواران طرفداران اسود كه در اطراف يمن پراكنده شده بودند. در اين هنگام كه اوضاع و احوال آرام شده بود خبر در گذشت نبی اكرم(ص) رسيد و بار ديگر آرامش به هم خورد و رشته امور از هم گسيخته گرديد.

مبارزه ايرانيان يمن با گروهی از مرتدين عرب

قيس بن عبد يغوث كه با فيروز و ساير ايرانيان مقيم يمن با اسود كذاب مبارزه میكردند، پس از در گذشت حضرت رسول(ص) مرتد شد و با فيروز به جنگ پرداخت قيس بن عبد يغوث تصميم گرفت كه نخست فيروز را بكشد؛ زيرا فيروز با كشتن كذاب عنسی در ميان مردم يمن شهرتی به هم رسانيده بود و اهميت فوق‌العاده‌ای برايش قائل بودند.
قيس با حيله و مكر و نقشه‌های شيطانی فيروز را مستأصل كرد و بار ديگر اوضاع و احوال يمن مخصوصا اوضاع مسلمانان ايرانی پريشان شد و مسلمانان هسته مركزی و نگهبان حقيقی و فداكار خود را از دست دادند.
قيس بن عبد يغوث در يمن كه از سه نفر مسلمان كه هر سه ايرانی بودند ترس و واهمه داشت و اينان عبارت بودند از: فيروز، دادويه و جشيش ديلمی. هنگامی كه خبر ارتداد قيس بن عبد يغوث به مدينه رسيد، ابوبكر كه تازه به خلافت رسيده بود به چند نفر نامه نوشت كه از فيروز و مسلمانان ايرانی كه موجب هلاك اسود كذاب شدند پشتيبانی كنند.
قيس هنگامی كه شنيد ابوبكر چنين نامه‌ای نوشته برای ذوالكلاع نوشت كه خود و اصحابش با ايرانيان جنگ كنند و آنان را از خاك يمن اخراج نمايند و ليكن ذوالكلاع و يارانش به قيس اعتنا نكردند و پيشنهاد او را رد نمودند.
قيس هنگامی كه ديد كسی او را ياری نمی‌كند، تصميم گرفت به هر طريق كه شده ولو با مكر و فريب ايرانيان را از پا در آورد و فيروز و دادويه و ديلمی را كه سركردگان آن‌ها به شمار میروند بكشد.
قيس برای اصحاب اسود كذاب كه در كوه‌ها پراكنده بودند و با فيروز و ايرانيان سخت دشمن بودند دعوت‌نامه فرستاد و از آنان درخواست نمود كه با فيروز و ايرانيان مسلمان جنگ كنند و قيس را ياری نمايند. در اثر اين دعوت جماعتی از اصحاب اسود عنسی در صنعا اجتماع نمودند و خود را برای جنگ با ايرانيان آماده ساختند.
در اين هنگام اهل صنعا از اين جريان اطلاع پيدا كردند و از اسرار و حقايق پشت پرده كه توسط قيس بن عبد يغوث انجام میگرفت مطلع شدند.
قيس با فيروز و دادويه به مشورت پرداخت و با مكر و حيله اوضاع و احوال را بر آن‌ها وارونه جلوه داد و از اين دو نفر دعوت كرد كه فردا با هم غذا بخورند اينان نيز دعوت وی را پذيرفتند و قرار شد در موعد مقرر در منزل وی حاضر شوند.
نخست دادويه به خانه قيس وارد شد و بلافاصله توسط گروهی كه قبلا آماده شده بودند كشته شد.
پس از چند لحظه فيروز از راه رسيد، همين‌ كه وارد خانه شد شنيد دو زن از پشت بام با همديگر میگويند اين مرد هم الآن كشته خواهد شد، همان‌طور كه قبل از رسيدن او دادويه را كشتند.
فيروز پس از شنيدن اين سخن بلافاصله از منزل بيرون شد و ياران قيس چون اين را بديدند وی را تعقيب كردند، ليكن نتوانستند او را دريابند.
فيروز به سرعت تمام از آن حوالی دور شد و در بين راه جشيش ديلمی را ديد كه وی برای شركت در ناهار به منزل قيس میرود، بلافاصله خود را به وی رسانيد و جريان را گفت، و بدون درنگ هر دو به طرف كوه خولان رفتند، و در آن‌جا در نزد خويشاوندان فيروز قرار گرفتند. فيروز و جشيش هر دو از كوه بالا رفتند و ياران قيس با ديدن اين وضع مراجعت نمودند. در اين هنگام كه فيروز از صنعا بيرون شده بود بار ديگر اصحاب اسود عنسی به فعاليت پرداختند.
پس از استقرار فيروز در كوه خولان گروهی از مسلمانان عرب و ايرانی بار ديگر اطراف فيروز را گرفتند. فيروز همه اين حوادث را به مدينه گزارش داد.
رؤسای قبايل عرب از ياری فيروز و ايرانيان مسلمان دست برداشتند و راه اسود كذاب گرفتند. قيس دستور داد همه ايرانيان را از يمن خارج كنند و به آنان دستور دادند هر چه زودتر به سرزمين خود مراجعت كنند، زنان و فرزندان فيروز و دادويه را نيز مجبور كردند از يمن بيرون روند.
هنگامی كه فيروز از اين جريان اطلاع پيدا كرد، تصميم گرفت كه با قيس بن عبد يغوث جنگ كند.
فيروز برای چند قبيله از اعراب نوشت كه وی را در جنگ مرتدين ياری كنند.
در اين موقع گروهی از طائفه عقيل كه به حمايت از فيروز و ايرانيان برخاسته بودند بر سواران قيس كه ايرانيان را از يمن بيرون میكردند تاختند و ايرانيان را از دست آنان نجات دادند.
قبيله عك نيز به طرفداری از فيروز به پا خاستند و موفق شدند جماعت ديگری از ايرانيان را كه در اسارت اعراب مرتد قرار داشتند آزاد سازند.
قبيله عقيل و عك متفقا مردان خود را به ياری فيروز فرستادند و همگان بر مرتدين كه در رأس آن‌ها قيس قرار داشت حمله آوردند. در نتيجه قيس بن عبد يغوث شكست خورد و از ميدان جنگ فرار كرد و ياران اسود عنسی نيز از هم پاشيدند.
پس از فرار كردن قيس و از هم پاشيدن لشكريان وی، خود او سرانجام به دست مهاجرين ابی اميه اسير شد. او را بند كرده به مدينه بردند. ابوبكر از وی بازجويی كرد كه چرا دادويه ايرانی را كشتی؟
گفت: من او را نكشتهام! وی را به طور نهانی كشتند و معلوم نيست كشنده او چه مردی بوده است؟ ابوبكر نيز سخن وی را پذيرفت و از قتل او در گذشت شايد اين اولين موردی باشد كه در آن حقوق اسلامی پاي‌مال شده و تبعيض نژادی و تعصب قومی به كار رفت و برتری عرب را بر عجم به كار بستند؛ زيرا همه میدانستند كه قيس مرتد شده و با دشمنان اسلام نيز همكاری میكند و دادويه مسلمان ايرانی برای دفاع از اسلام كشته شده است.»(3)

شكست ايرانيان از مسلمانان

مسأله برخورد مسلمانان با دولت ايران و سرانجام پيروز شدن آنان بر حكومت ساسانی يكی از مسائلی بود كه عظمت و واقعيت اسلام را در نظر ايرانيان بهتر جلوه‌گر میساخت.
در روزگاری كه مسلمانان با دولت ساسانی میجنگيدند كشور ايران با همه اغتشاشات و از هم پاشيدگي‌هایی كه داشت از نظر نظامی بسيار نيرومند بود!
ايران آن روز با مقايسه مسلمانان آن روز طرف نسبت نبود.
در آن زمان دو قدرت درجه اول بر جهان حكومت میكرد؛ ايران و روم. ساير كشورها يا تحت‌الحمايه آن‌ها بودند يا باج‌گزار آن‌ها.
ايرانيان آن روز چه از نظر سرباز و اسلحه و وسایل جنگی و چه از نظر كثرت جمعيت، و چه از نظر آذوقه و تجهيزات و امكانات ديگر، برتری فوق‌العاده‌‌ای نسبت به مسلمانان داشتند.
اعراب مسلمان حتی با فنون جنگی آن روز در سطحی كه ايرانيان و روميان آشنا بودند، آشنا نبودند اعراب فنون جنگی را به طور كامل نمیدانستند لهذا احدی در آن زمان نمی‌توانست آن شكست عظيم ايران را به دست اعراب مسلمان پيش‌بينی كند.
در اين‌جا ممكن است گفته شود كه علت پيروزی مسلمانان شور ايمانی و هدف‌های روشن و ايمان و اعتقاد آن‌ها به رسالت تاريخی‌شان و اطمينان كامل به پيروزی و بالأخره ايمان و اعتقاد محكم آنان نسبت به خدا و روز جزا بود.
البته در اين‌كه اين حقيقت در اين پيروزی خيلی دخيل بوده است حرفی نيست، فداكاري‌ها و جانبازي‌های آنان و سخنانی كه از آنان در آن اوقات باقی مانده نشان میدهد كه ايمان آنان به خدا و قيامت و صدق رسالت نبی اكرم(ص) و رسالت تاريخی خودشان كامل بوده است، معتقد بوده‌اند جز خدا را نبايد پرستش كرد و مللی را كه غيرخدا را به هر شكل و هر صورت پرستش میكنند بايد نجات داد، برای خود رسالتی قائل بوده‌اند كه توحيد الهی و عدل اجتماعی را برقرار كنند، طبقات مظلوم را از چنگ طبقات ستمگر رها سازند.
سخنانی كه در مواقع مختلف در مقام تشريح هدف‌های خود گفته‌اند نشان میدهد كه صددرصد آگاهانه گام بر میداشته‌اند و هدف مشخص و معينی داشته‌اند و واقعا به تمام معنی نهضتی را رهبری میكردهاند، واقعا آن‌چنان بودهاند كه علی(ع) توصيف میكند: «و حملوا بصائرهم علی اسيافهم؛ همانا بينش‌های روشن خويش را بر دوش شمشيرهای خويش حمل میكردند.»!(4)
اما جيره‌خواران استعمار ناجوانمردانه نهضت اسلامی را در رديف حمله اسكندر و مغول قرار میدهند.
اين‌ها همه درست، ولی تنها قدرت روحی و ايمانی آنان كافی نبود كه چنين فتوحاتی نصيب آن‌ها بشود، هر چه باشد محال است جمعيت كمی آن هم با آن شرايطی كه گفتيم بتواند با حكومتی هم‌چون حكومت ساسانی مقابله كند و آن را به كلی محو و نابود سازد.(5)
جمعيت آن روز ايران را در حدود 140 ميليون تخمين زده‌اند(6) كه گروه بی‌شماری از آنان سرباز بودند و حال آن‌كه تمام سربازان اسلام در جنگ ايران و روم به شصت هزار نفر نمیرسيدند و وضع طوری بود كه اگر مثلا ايرانيان عقب‌نشينی میكردند اين جمعيت در ميان مردم ايران گم میشدند، ولی با اين همه چنان‌كه گفتيم حكومت ساسانی به دست همين عده [اندک] برای هميشه محو و نابود شد!
پس علت اساسی شكست ايران را در جای ديگری بايد جست‌جو كنيم.

ناراضی بودن مردم

حقيقت اين است كه مهم‌ترين عامل شكست حكومت ساسانی را بايد ناراضی بودن ايرانيان از وضع دولت و آيين و رسوم اجحاف‌آميز آن زمان دانست.
اين نكته از نظر مورخين شرقی و غربی مسلم است كه رژيم حكومت و اوضاع اجتماعی و دينی آن روز به قدری فاسد و خراب بود كه تقريبا همه مردم از آن ناراضی بودند.
اين نارضايی ناشی از جريان‌های چند سال اخير بعد از خسرو پرويز نبود؛ زيرا اگر روح مردمی به اساس يك رژيم يا يك آيين خوشبين باشد نارضايی موقت سبب نمی‌شود كه هنگامی كه دشمن مشترك رو میآورد آن مردم نجنگند، بر عكس اگر روح ملی زنده باشد هر چند اوضاع ظاهر خراب باشد، در اين‌گونه مواقع ملت خود را جمع‌وجور میكند، اختلافات داخلی را كنار میگذارد، و يك‌دست به دفع دشمن مشترك میپردازد، هم‌چنان‌ كه نظير آن را در تاريخ زياد ديدهايم.
معمولا هجوم دشمن سبب اتحاد بيشتر و از ميان رفتن اختلافات داخلی میشود، اما اين به شرطی است كه يك روح زنده در آن مملكت كه از مذهب يا حكومت آنان سرچشمه بگيرد وجود داشته باشد!
در عصر خودمان میبينيم كه اعراب با آن همه اختلافات و تفرقهها كه در ميان‌شان هست و استعمار هم آن را دامن میزند، وجود دشمن مشترك يعنی اسرائيل عامل وحدت آن‌ها شده است.
قوای آنان را تدريجا جمع و جور میكند، شعور آن‌ها را يك‌دست میكند، اين خود دليل است كه يك روح زنده در اين ملت وجود دارد.
اجتماع آن روز ايران يك اجتماع طبقاتی عجيبی بود با همه عوارض و آثاری كه در اين‌گونه اجتماعات هست، تا آن‌جا كه حتی آتشكده‌های طبقات مختلف با هم فرق داشت، فرض كنيد كه ميان ما مساجد اغنيا از مساجد فقرا جدا باشد چه روحی در مردم بيدار میشود؟!
طبقات بسته بود، هيچ‌كس حق نداشت از طبقه‌ای وارد طبقه ديگر بشود، كيش و قانون آن روز هرگز اجازه نمی‌داد كه يك كفش‌دوز و يا كارگر بتواند با سواد بشود، تعليم و تعلم تنها در انحصار اعيان زادگان و موبدزادگان بود!
دين زرتشت در اصل هر چه بود، به قدری در دست موبدها فاسد شده بود كه ملت باهوش ايران هيچ‌گاه نمی‌توانست از روی صميم قلب به آن عقيده داشته باشد و حتی آن‌چنان كه محققين گفته‌اند اگر هم اسلام در آن وقت به ايران نيامده بود مسيحيت تدريجا ايران را مسخر میكرد و زرتشتی‌گری را از ميان میبرد!
روشنفكران و باسوادان آن روز ايران، و هم‌چنين مراكز علمی و فرهنگی ايران آن روز را مسيحيان تشكيل میدادهاند نه زردشتيان. زردشتيان آن‌چنان دچار غرور و تعصب‌های خشك و سنت‌های غلط بودند كه نمی‌توانستند در باره علم و فرهنگ و عدالت و آزادی بينديشند! و در واقع مسيحيت بيش از زردشتی‌گری از ورود اسلام به ايران زيان ديد؛ زيرا زمينه بسيار مناسبی را از دست داد!
بی‌علاقگی مردم ايران نسبت به حكومت و دستگاه دينی و روحانيتشان، سبب میشد كه سربازان آن‌ها در جنگ‌ها با ميل و رغبت عليه مسلمانان نجنگند و حتی در بسياری از موارد به آن‌ها كمك كنند!(7)
ادوارد براون، در جلد اول تاريخ ادبيات ايران، صفحه 299 میگويد: اين مسأله(آيا اسلام به زور به ايران تحميل شده يا ايرانيان به رغبت اسلام را پذيرفتهاند) را پروفسور آرنولد استاد دارالفنون عليگره در كتاب نفيس خود در باره تعليمات اسلام به وجه بسيار خوبی ثابت نموده است.
آرنولد به بي‌تابی موبدان بی‌گذشت زرتشتی اشاره میكند و میگويد موبدان نه تنها نسبت به علمای ساير اديان، بلكه در برابر كليه فرق مخالف ايران و مانويان و مزدكيان و عرفای مسيحی(گنوستيك) و امثالهم تعصب نشان میدادند و بدين سبب به شدت مورد بي‌مهری و نفرت جماعات زيادی قرار گرفته بودند. رفتار ستمگرانه موبدان نسبت به پيروان ساير مذاهب و اديان سبب شد كه در باره آيين زرتشت و پادشاهانی كه از مظالم موبدان حمايت میكردند حس بغض و كينه شديد در دل بسياری از اتباع ايران برانگيخته شود و استيلای عرب به منزله نجات و رهايی ايران از چنگال ظلم تلقی گردد!
ادوارد براون سپس به سخنان خود چنين ادامه میدهد: «... و مسلم است كه قسمت اعظم كساني كه تغيير مذهب دادند به طيب خاطر و به اختيار و اراده خودشان بود.
پس از شكست ايران در قادسيه، فی‌المثل چهار هزار سرباز ديلمی(نزديك بحر خزر) پس از مشاوره تصميم گرفتند به ميل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند. اين عده در تسخير جلولا به تازيان كمك كردند و سپس با مسلمين در كوفه سكونت اختيار كردند و اشخاص ديگر نيز گروه گروه به رضا و رغبت به اسلام گرويدند»!
قانون و آيين و حكومت ايران مقارن ظهور اسلام طوری بود كه قاطبه ملت ايران را وا میداشت برای متابعت از حكومت و آيين تازه‌ای خود را آماده كنند و به همين جهت بود كه وقتی ايران به دست مسلمانان فتح شد مردم ايران علاوه بر اين‌كه عكس‌العمل مخالفی از خود نشان ندادند خود برای پيشرفت اسلام زحمات طاقت فرسايی كشيدند.
آقای دكتر صاحب الزمانی در كتاب ديباچهای بر رهبری میگويند: «توده‌های مردم نه تنها در خود در برابر جاذبه جهان‌بينی و ايدئولوژی ضد تبعيض طبقاتی اسلام مقاومتی احساس نمی‌كردند، بلكه درست در آرمان آن، همان چيزی را می يافتند كه قرن‌ها به بهای آه و اشك و خون خريدار و جاننثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرن‌ها در خود احساس میكردند....(8)
توده‌های نسل اول ايران در صدر اسلام، در برابر آرمان رهايی‌بخش آيين نو، نه تنها با شعارهای تبليغاتی مردم‌فريب خوش ظاهر بی باطن روبرو نگشتند، نه تنها فقط پيامبر اسلام بارها تصريح كرده بود كه: «من انسانی همانند شما هستم.»! و يا «بين سياه حبشی و سيد قرشی جز به پرهيزكاری و تقوا تفاوتی وجود ندارد.»! بلكه عملا نيز روش حكومت خلفای راشدين به ويژه علی(ع) را در حد خواب و خيال افسانه‌آميزی، بی‌پيرايهتر از آنچه خود میخواستند و آرزويش را در دل داشتند ساده يافتند ...! يكی از حساس‌ترين لحظات برخورد اين دو جهان‌بينی برخورد سنت منحط ساسانی و آيين نو اسلام را در بسيج علی اميرالمؤمنين(ع) هنگام لشكركشی به شام با كشاورزان آزادشده ايرانی شهر «انبار» بر ساحل فرات میيابيم. اين برخورد موجب تقرير يكی از شيواترين و تكان‌دهنده‌ترين خطبه‌های علی(ع) است كه از اين پيشوای بی‌نظير تاريخ جهانداری و سياست، برای هميشه برای عبرت رهبران آينده جهان بر جای مانده است...!
نيروی عراق به‌ سوی شام بسيج كرده بود، دهگانان شهر زيبای انبار بر ساحل فرات به آیين ايران قديم صف بسته بودند تا موكب همايون اميرالمؤمنين(ع) را استقبال كنند، چون نوبت رسيد پيش دويدند، علی(ع) را كه از سربازان ديگر امتيازی نداشت با هلهله و شادباش و شادی تلقی كردند.
آن پيشوای بزرگ از رسم تعظيم و تكريم ايرانيان نسبت به پيشوای خويش با بيانی پر لطف اين‌چنين انتقاد میكند: «... پروردگار متعال از اين عمل راضی نيست.»!
در نظر اميرالمؤمنين(ع) هم سخت ناپسند و مكروه است، احرار و آزادگان نيز هرگز به چنين ننگی تن در نمیدهند... فكر كنيد آيا خردمند خشم خداوند را به بهای مشقت و زحمت خويش خريدار است؟(9)
آقای دكتر صاحب الزمانی سپس چنين میگويد: اسلام نقطه عطفی را در فلسفه رهبری تودهها به ميان كشيده بود " شبان " را برای حراست " گله " میدانست، نه گله را برای اطفاء خون آشامی شبان گرگ سيرت.
اسلام حماسه آزادی توده‌ها به‌شمار میرفت رهبر برای مردم يا مردم برای رهبر؟!
اين بود پرسش تازه‌ای كه اسلام در برابر فلسفه سياسی دنيای قديم و ايران ساسانی به وجود آورده بود! در جنگ‌های هفتصد ساله ايران و روم هيچ‌گاه چنين مسألهای در برابر تودهها مطرح نگشته بود!
سياست خودكامه هر دو امپراطوری يكی بود؛ مردم برای رهبر، توده‌ها فدای طبقات ممتاز(10)... بارگاه بی‌پيرايه علی(ع) در كوفه قرار داشت و موالی و ايرانيان با آن تماس نزديك داشتند، سادگی آن را تنها به وصف نمي‌شنيدند، بلكه به رأی‌العين با ديدگان خويش به خوبی مي‌ديدند!
از اين رو اگر توده‌های ستم‌ديده ايرانی بدين دعوت لبيك اجابت گفتند شگفتی ندارد!(11)

نفوذ آرام و تدريجی

هر چه روزگار مي‌گذشت بر علاقه و ارادت ايرانيان نسبت به اسلام و بر هجوم روزافزون آنان به اسلام و ترك كيش‌ها و آيين‌های قبلی و آداب و رسوم پيشين افزوده می‌شد!
بهترين مثال، ادبيات فارسی است. هر چه زمان گذشته است تأثير اسلام و قرآن و حديث در ادبيات فارسی بيشتر شده است! نفوذ اسلام در آثار ادبا و شعرا و حتی حكمای قرون ششم و هفتم به بعد بيشتر و مشهودتر است تا شعرا و ادبا و حكمای قرون سوم و چهارم. اين حقيقت از مقايسه آثار رودكی و فردوسی با آثار مولوی و سعدی و نظامی و حافظ و جامی كاملا هويداست!
در مقدمه كتاب «احاديث مثنوی»(12) پس از آن‌كه میگويد: «از قديم‌ترين عهد، تأثير مضامين احاديث در شعر پارسی محسوس است»، و به اشعاری از رودكی استشهاد میكند، میگويد:
«
از اواخر قرن چهارم كه فرهنگ اسلامی انتشار تمام يافت و مدارس در نقاط مختلف تأسيس شد و ديانت اسلام بر ساير اديان غالب آمد و مقاومت زرتشتيان در همه بلاد ايران با شكست قطعی و نهايی مواجه گرديد و فرهنگ ايران به صبغه اسلامی جلوه‌گری آغاز نهاد و پايه تعليمات بر اساس ادبيات عربی و مبانی دين اسلام قرار گرفت، بالطبع توجه شعرا و نويسندگان به نقل الفاظ و مضامين عربی فزونی گرفت و كلمات و امثال و حكم پيشينيان(قبل از اسلام) در نظم و نثر كمتر می‌آمد؛ چنان‌كه به حسب مقايسه در سخن دقيقی و فردوسی و ديگر شعرای عهد سامانی و اوائل عهد غزنوی نام زرتشت و اوستا و بوذرجمهر و حكم وی بيشتر ديده میشود، تا در اشعار عنصری و فرخی و منوچهری كه در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم می‌زيسته‌اند، نيز تاريخ نشان میدهد كه هر چه استقلال سياسی ايرانيان بيشتر شده اقبال آن‌ها به معنويات و واقعيات اسلام فزونی يافته است!
طاهريان و آل بويه و ديگران كه نسبتا استقلال سياسی كاملی داشتند، هرگز به فكر اين نيفتادند كه اوستا را دوباره زنده كنند و دستورات آن را سرمشق زندگی خود قرار دهند، بلكه بر عكس با تلاش‌های پيگير برای نشر حقايق اسلامی كوشش میكردند!
ايرانيان پس از صد سال كه از فتح ايران به دست مسلمانان گذشت، نيروی نظامی عظيمی به وجود آوردند دستگاه خلافت اموی در اثر اجحافات و انحرافات از تعليمات اسلامی مورد بي‌علاقگی عموم مسلمانان به جز اعرابی كه روی تعصب عربی گام بر میداشتند واقع شد. ايرانيان با قدرت و نيروی خود توانستند خلافت را از خاندان اموی به خاندان عباسی منتقل كنند!
قطعا در آن زمان اگر میخواستند حكومت مستقل سياسی تشكيل دهند و يا آيين كهن خويشتن را تجديد كنند، برای آنان كاملا مقدور بود، ولی در آن وقت نه به فكر تأسيس حكومت مستقل در برابر دستگاه خلافت افتادند و نه به فكر تجديد آيين كهن و دور افكندن آيين جديد تا آن وقت تصور مي‌كردند با تغيير خلافت از دودمانی به دودمان ديگر میتوانند به آرزوی خود كه زندگی در ظل يك حكومت دينی اسلامی در پرتو قرآن كريم بود نايل گردند!
تا آن كه دوره بنی‌العباس پيش آمد و از دودمان عباسی نيز ناراضی شدند در دوره بنی عباس جنگ ميان طاهر بن‌ الحسين و سپاه ايرانی به طرفداری از «مأمون» از يك طرف، و علی بن عيسی و سپاهيان عرب به طرفداری «امين» از طرف ديگر واقع شد. غلبه طاهر بن الحسين بر سپاهيان طرفدار «امين» بار ديگر نشان داد كه قدرت نظامی در اختيار ايرانيان است، در عين حال در اين موقع نيز ايرانيان نه به فكر استقلال سياسی افتادند و نه به فكر اين‌كه دين اسلام را كنار بگذارند!
ايرانيان هنگامی به فكر استقلال سياسی افتادند كه از حكومت‌های عربی و اين‌كه آن‌ها يك حكومت واقعا اسلامی باشند صد در صد مأيوس شدند!
اما در عين حال تنها به استقلال سياسی قناعت كردند و نسبت به آيين مقدس اسلام سخت وفادار ماندند! اغلب ايرانيان در دوره استقلال سياسی ايران مسلمان شدهاند!
استقلال سياسی ايران از اوایل قرن سوم هجری شروع شد و تا آن وقت هنوز بسياری از مردم ايران به كيش‌ها و آيين‌های قديم از قبيل زرتشتی و مسيحی و صابی و حتی بودايی باقی بودند!
سفرنامه‌هايی كه در قرون سوم و چهارم نوشته شده حكايت میكند كه تا آن زمان‌ها در ايران آتشكده‌ها و كليساهای فراوان وجود داشته است، بعدها كم كم از عدد آن‌ها كاسته شده و جای آن‌ها را مساجد گرفته است!
تاريخ‌نويسان اسلامی خاندان‌های چندی را از ايرانيان نام میبرند كه تا قرن‌های دوم و سوم، بلكه تا قرن چهارم هجری هم‌چنان به دين زرتشت باقی بوده‌اند و در اجتماع مسلمانان محترم میزيسته‌اند و سپس آن دين را ترك كرده‌اند!
میگويند: سامان، جد اعلای سامانيان كه از احفاد سلاطين ساسانی است و خود از بزرگان بلخ بوده است در حدود قرن دوم، و جد اعلای خاندان قابوس كه آن‌ها نيز حكومت و فرمانروايی يافتند در قرن سوم، و مهيار ديلمی شاعر زبردست و معروف ايرانی در اواخر قرن چهارم هجری به دين اسلام گرويدند!
مردم طبرستان و قسمت‌های شمالی ايران تا سيصد سال پس از هجرت، هنوز دين جديد را نشناخته بودند و با دولت خلفا به دشمنی بر میخاستند!
بيشتر مردم كرمان در تمام مدت خلافت اموي‌ها زردشتی ماندند و در روزگار استخری(صاحب كتاب المسالك و الممالك) زردشتيان فارس اكثريت را تشكيل میدادهاند!
مقدسی صاحب كتاب «احسن التقاسيم» نيز كه از مورخان و جغرافی‌نويسان بزرگ جهان اسلام است و خود به ايران مسافرت كرده است در صفحه 39 و 420 و 429 كتاب خود از زردشتيان فارس و نفوذ بسيار آن‌ها و احترام آن‌ها نزد مسلمانان كه از ساير اهل ذمه محترم‌تر بوده‌اند ياد كرده است!
بنا به گفته اين مورخ در جشن‌های زردشتيان در آن وقت همه بازارهای شهر را آذين می‌بسته‌اند و در عيدهای نوروز و مهرگان مردم شهر در سرور و شادی با ايشان هماهنگ میشده‌اند!
مقدسی در صفحه 323 احسن‌التقاسيم راجع به مذهب اهل خراسان میگويد: «در آن‌جا يهودی بسيار است و مسيحی كم و اصنافی از مجوس در آن‌جا هستند.»
مسعودی مورخ اسلامی متوفی در نيمه اول قرن چهارم كه او نيز به ايران مسافرت كرده است و با اين‌كه ايرانی نيست به تاريخ ايران و آثار ايران علاقه خاصی نشان میدهد، در كتاب «التنبيه و الاشراف» صفحه 91 و 92 از خاندان محترمی از مردم اصطخر نام میبرد كه كتاب تاريخ جامعی از دوره ساسانيان در دست داشته‌اند و مسعودی از آن كتاب استفاده كرده است.
مسعودی حتی نام موبد زمان خود را میبرد، معلوم میشود موبد زردشتيان به اعتبار عده فراوان زردشتی شخصيت ممتازی به شمار میآمده است!
مسعودی در جلد اول مروج‌الذهب، صفحه 382، تحت عنوان «فی ذكر الاخبار عن بيوت النيران و غيرها» از آتشكده‌های زردشتی ياد میكند از آن جمله از آتشكده‌ای در «دارابجرد» نام میبرد و میگويد؛ در اين تاريخ كه سال 332 هجری است آن آتشكده موجود است و مجوس آن اندازه كه به آتش آن آتشكده احترام میگذارند و آن را تعظيم و تقديس میكنند آتش هيچ آتشكده ديگر را چنين تعظيم نمی‌كنند!
اين‌ها همه میرساند كه چنان‌كه گفتيم؛ ايرانيان تدريجا اسلام را پذيرفته‌اند و اسلام تدريجا و مخصوصا در دوره‌های استقلال سياسی ايران بر كيش زرتشتی غلبه كرده است!
عجيب اين است كه زرتشتيان در صدر اسلام كه دوره سيادت سياسی عرب است آزادی و احترام بيشتری داشته‌اند از دوره‌های متأخرتر كه خود ايرانيان حكومت را به دست گرفته‌اند!
هر اندازه كه ايرانيان مسلمان میشدند اقليت زردشتی وضع نامناسب‌تری پيدا میكرد و ايرانيان مسلمان از اعراب مسلمان، تعصب بيشتری عليه زردشتيگری ابراز میداشتند و ظاهرا همين تعصبات ايرانيان تازه‌مسلمان سبب شد كه عده‌ای از زرتشتيان از ايران به هند مهاجرت كردند و اقليت پارسيان هند را تشكيل دادند!
در اين‌جا بد نيست سخن مستر فرای نويسنده كتاب «ميراث باستانی ايران» را از صفحه 396 آن كتاب نقل كنيم. او مي‌گويد:
«ازمنابع اسلامی چنين بر میآيد كه استخر در فارس كه يكی از دو كانون آیينزرتشتی در ايران ساسانی(كانون ديگرش در شيز آذربايجان) بود در روزگار اسلامنيز هم‌چنان شكوفان ماند! اندك اندك شبكه آتشگاه‌ها با كم‌شدن زرتشتيان روبه كاستی نهاد. با اين‌همه بيشتر مردم فارس تا قرن دهم ميلادی هم‌چنان بهآيين زرتشت وفادار ماندند و پس از آن تا روزگار كشورگشايی سلجوقيان در سدهيازدهم باز گروه انبوهی زرتشتی در فارس میزيستند!
شرح جالبی از پيكار ميان مسلمانان و زرتشتيان در شهر كازرون در زمان ابواسحاق ابراهيم بن شهريار الكازرونی كه بنيان‌گذار يكی از فرقه‌های متصوفان است و در سال 1034 ميلادی در گذشته است در دست داريم!
بسياری از زرتشتيان به راهنمايی اين شيخ به اسلام گرويدند، ولی از اين كتاب(كتاب معجم البلدان ياقوت) و نيز از كتاب‌های ديگر اسلامی چنين بر میآيد كه موقعيت زرتشتيان هم‌چنان استوار بوده است!
عامل كازرون در روزگار آل بويه كه از آن‌جا بر سراسر فارس فرمان میراند زرتشتی بود و خورشيد نام داشت! وی در ديده فرمانروايی بويهی شيراز چنان پايگاه بلندی داشت كه اين شاهزاده بويهی فرمان داد تا شيخ كازرونی نزد او برود و سرزنش‌های او را به سبب آشوبی كه برای مسلمان كردن مردم بر پا كرده بود بشنود(ص 117 - 121) مسلمانان و زرتشتيان دو گروه عمده فارسی بودند و مسيحيان و يهود بسيار اندك بودند!
در صفحه 399 مینويسد:
«هرچه بر دامنه انديشههای اسلامی افزوده میشد جنبش‌های گوناگون مانند صوفيگریو شيعيگری رونق میيافت و در نتيجه پناهگاهی برای ايرانيان كه نمی‌توانستنداز انديشه‌های كوتاه و توسعه‌نيافته زرتشتی پيروی كنند پديد میآمد. هنگامیكه فرمانروايان ديلمی ايران، به تشيع گرويدند و بخش‌های غربی ايران را ازدست خليفه به در بردند و سرانجام در سال 945 ميلادی(334 هجری) بر بغداد دستيافتند، آيين زرتشت رو به زوال نهاد!.
ديگر آل بويه اسلام و زبان عربی را برگزيدند؛ زيرا كه اين هر دو جنبه بين المللی گرفته بود و حال آن‌كه زرتشتيان به محلات مخصوص زرتشتی‌نشين رانده شده بودند!
چنين می‌نمايد كه روی هم رفته آل بويه، شيعی‌مذهب در برابر پيروان مذهب‌های ديگر مسامحه و بردباری پيشه كرده بودند؛ زيرا خلفای سنی و بسياری از گماشتگان رسمی سنی‌مذهب را بر سر كارها بر جای میگذاشتند؛ چنان‌كه گفتيم عامل زرتشتی كازرون نيز از جمله اين‌گونه كسان بود، اما آل بويه بيشتر دل‌بستگی به سنت‌های عربی خاندان علی(ع) و فرهنگ اسلامی داشتند تا به سربلندیهای گذشته ايران، مثلا عضدالدوله يكی از پادشاهان آل بويه در سال 955م / 344 هـ. دستور داد تا كتيبه‌ای در تخت جمشيد به عربی بكنند!
چه عاملی سبب شد كه قرن‌ها بعد از زوال سيادت سياسی عرب، مردم ايران گرايش بيشتری نسبت به اسلام نشان بدهند؟!
آيا جز جاذبه اسلام و سازگاری آن با روح ايرانی چيز ديگری در كار بوده است؟!
خود حكومت‌های مستقل ايرانی كه از لحاظ سياسی دشمن حكومت‌های عربی بودند بيش از حكومت‌های عربی پاسدار اسلام و مؤيد و مروج علمای اسلام و مشوق خدمتگزاران اسلام بودند، دانشمندان را در تأليف و تصنيف كتاب‌های اسلام و در تعليم علوم اسلامی كمك میكردند!
شور و هيجانی كه ايرانيان نسبت به اسلام و علوم اسلامی در طول چهارده قرن اسلام حتی در دو قرن اول كه سرجان ملكم انگليسی نام آن‌ها را «دو قرن سكوت» گذاشته است نشان دادند، هم از نظر اسلام بی‌سابقه بود و هم از نظر ايران، يعنی نه ملت ديگری غير از ايران، آن‌قدر شور و هيجان و عشق و خدمت نسبت به اسلام نشان داده است و نه ايرانيان در دوره ديگری برای هدف ديگری، چه ملی و چه مذهبی، اين قدر شور و هيجان نشان داده‌اند!
ايرانيان پس از استقلال، بدون هيچ مزاحمتی میتوانستند آيين و رسوم كهن خود را احيا كنند، ولی نكردند، بلكه بيشتر به آن پشت كردند و به اسلام رو آوردند؛ چرا چون آن‌ها اسلام را با عقل و انديشه و خواسته‌های فطری خود سازگار میديدند!
هيچ‌گاه خيال تجديد آيين و رسومی را كه سال‌ها موجب عذاب روحی آنان بود در سر نمی‌پروراندند و اين سنتی است كه طبق شهادت تاريخ در طول اين چهارده قرنی كه اسلام به ايران آمده است هم‌چنان باقی و پا برجاست، و اگر ملاحظه میكنيد كه افراد معدود معلوم‌الهويهای در اين روزگار و احيانا زمان‌های گذشته سخن از تجديد آيين و رسوم قديم به ميان آورده‌اند، نبايد آن‌ها را به حساب ملت ايران آورد(13) چه ايرانيان همان‌طور كه پس از اين نيز مفصلا شرح خواهيم داد بارها نشان داده‌اند كه از خود اعراب، اسلام را با روحيات خود سازگارتر دانسته‌اند و دليل آن، اين‌همه خدمات صادقانه‌ای است كه آنان در طول اين چهارده قرن به اسلام و قرآن نموده‌اند؛ خدماتی كه با اخلاص و ايمان عجيبی همراه بوده است و ما به ياری خدا در صفحات آينده شرح نسبتا جامعی پيرامون برخی از خدمات ارزنده آنان خواهيم داد تا همگان بدانند كه ملت ايران چگونه با جان و دل آيين مسلمانی را پذيرفته و آن را موافق با عقل و انديشه و تنها پاسخگوی خواسته‌های وجدانی خود دانسته است و همين حقيقت است كه ما را به ياد فرمايش پيغمبر اكرم(ص) میاندازد كه فرمود:
«به‌خدا قسم من روزی را میبينم كه همين ايرانيان كه شما برای اسلام با آنان میجنگيد با شما بجنگند تا شما را مسلمان كنند»
دو جريان در ايران پيش آمده و سبب شده است كه عده‌ای دانسته يا ندانسته مغالطه كنند و آن‌ها را نوعی مقاومت و عكس‌العمل مخالف از طرف ايرانيان در مقابل اسلام و لااقل در مقابل اعراب قلمداد كنند؛ احيای زبان فارسی و ديگر مذهب تشيع!
از اين رو لازم است ما در باره اين دو پديده كه يكی به زبان رسمی ما مربوط است و ديگری به مذهب رسمی ما، تا آن‌جا كه با اين مسأله ارتباط دارد بحث و تحقيق نمایيم.

پاورقی:
1- جناب آقای عطاردیاز فضلای بسيار با ارزش و از متتبعين و مطلعين و كتابشناسان عالي‌قدرهستند. بر بسياری از نسخ كتب اسلامی در كتابخانه‌های مهم مخصوصا در هند دستيافته‌اند كه بی‌سابقه است و از همه آن‌ها عكسبرداری كرده‌اند كتابی مبسوطدر باره رجال خراسان در دست تأليف دارند كه شايد بالغ بر چهل جلد بشود. ازخداوند، توفيق بيشتر معظم له را مسألت مینماييم.
2- ابن اثير در كامل التواريخ، ج 2، ص 228 گويد: و كانت رده الاسود أول رده فی الاسلام علی عهد رسول الله.
3- پايان قسمت اول نوشته آقای عطاردی، قسمت دوم نوشته معظم له در بخش دومكتاب ذكر خواهد شد. مأخذ و منابع اين قسمت نيز در پايان آن قسمت خواهد آمد.
4- نهج البلاغه، خطبه 148، اين تعبير را اميرالمؤمنين(ع) برای مؤمنين زمان رسول خدا آورده است.
5- همان‌طور كه اصحاب حضرت امام حسين(ع) با آن همه ايمانشان در مدت قليلی بهدست سپاهيان يزيد كشته شدند. همين اعراب مسلمان در اروپا پيشروی كردند، اماپس از آن‌كه مقاومت شديدی در برابرشان شد خواه ناخواه فتوحاتشان در اروپامتوقف گشت. پس معلوم میشود يكی از علل پيروزی مسلمانان اين بود كه مقاومتشديد و جدی در برابر آن‌ها نمیشد، بلكه در اثر نابساماني‌های داخلی كشورهایفتح شده، مقدمشان گرامی داشته میشد.
6- اين تخمين از سعيد نفيسی است در كتاب تاريخ اجتماعی ايران.
7- مرحوم محمد قزوينی در بيست مقاله آورده است كه: «ايرانيان خائن و عرب‌مآبآن‌وقت از اوليای امور و حكام ولايات و مرزبانان اطراف به محض این‌كه حسكردند كه در اركان دولت ساسانی تزلزل روی داده و قشون ايران در دو سه دفعهاز قشون عرب شكست خوردهاند، خود را به دامان عرب ها انداخته و نه تنها آنانرا در فتوحاتشان كمك كردند و راه و چاه را به آن‌ها نمودند، بلكه سردارانعرب را به تسخير ساير اراضی كه در قلمرو آنان بود و هنوز قشون عرب به آن‌هاحمله نكرده بود دعوت كردند و كليد قلاع و خزائن را دو دستی به آنان تسليمكردند به شرط اين‌كه عرب‌ها آنان را به حكومت نواحی باقی بگذارند.»! مرحومقزوينی اين داستان را فقط به عنوان مذمت كسانی كه به لشكر اسلام راه و چاهنشان دادند نقل كرده است و حال آن‌كه بايد ديد چرا آنان دست از حكومتساسانی كشيدند؟ برای چه به كسانی كه به قول ناسيوناليست‌های ايرانی بيگانهبودند راه و چاه را نشان دادند؟! آيا اين جز به خاطر آن بوده است كه آناناز دولت ساسانی و از آيينی كه پشتيبان آن بود ناراضی بودند و آسايش خود رادر پيروی از مسلمانان میدانستند؟
8- ديباچهای بر رهبری صفحه. 255
9- ديباچه ای بر رهبری، صفحات 267 -. 270
10- ديباچه ای بر رهبری صفحه. 272
11- ديباچه ای بر رهبری صفحه. 323
12- تأليف مرحوم بديع‌الزمان فروزانفر.
13- خوشبختانه از آغاز اسلام تا كنون هر وقت كسانی به بهانه تجديد آيين و رسومكهن ايران سر و صدايی به‌پا كردهاند، با عكس‌العمل شديد ملت ايران روبروگرديده‌اند به‌طوری كه به‌آفريدها و سنبادها و بابكها و مازيارها به دستكسانی چون ابومسلم و افشين ايرانی و سربازهای بی‌شمار همين كشور تار و مارشدند، ولی معلوم نيست چرا نغمه‌سازان استعمار اين همه سركوب‌كنندگاننهضت‌های ضداسلامی را ناديده میگيرند و تنها كسانی چون بابك را به حساب ملتايران میآورند، همان بابكی كه وقتی میخواست به ارمنستان فرار كند به اوگفته شد هر جا بروی خانه خودت میباشد، چه تو زن‌ها و دخترهای بی‌شماری راآبستن كرده‌ای و از بسياری از آنان بچه داری.(كامل ابن اثير)

کلمات کليدي :

ارسال شده در مورخه : جمعه، 20 خرداد ماه ، 1390 توسط admin

 


مرتبط با موضوع :

 گفتگو با آیت‌الله سید حسین صدر  [يكشنبه، 4 خرداد ماه ، 1393]
 زن را بزن!  [پنجشنبه، 26 دي ماه ، 1392]
 از پیامبران بدون اجرت  [يكشنبه، 3 آذر ماه ، 1392]
 پسرخواندگی قبائل قریش  [چهارشنبه، 1 آبان ماه ، 1392]
 نقدی بر قانون مجازات اسلامی (2)  [چهارشنبه، 6 شهريور ماه ، 1392]
 دین‌گریزی در لباس دین  [سه شنبه، 3 خرداد ماه ، 1390]
 جن و انس  [پنجشنبه، 22 ارديبهشت ماه ، 1390]
 آیا سگ واقعاً نجس است؟  [شنبه، 17 ارديبهشت ماه ، 1390]
 زلف آزادی و رسالت روحانیت  [يكشنبه، 14 فروردين ماه ، 1390]
 تحجر گرایی دینی  [سه شنبه، 26 بهمن ماه ، 1389]

با عرض پوزش : ارائه نظر و پیشنهاد در مورد این مطلب مقدور نیست .

امتیاز دهی به مطلب

 
امتیاز متوسط : 5
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

 

اشتراک گذاري مطلب

 

 

انتخاب ها

 
 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 

 

  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir

 

mashhadteam.ir