نقدی بر قانون مجازات اسلامی (2) تاریخ : چهارشنبه، 6 شهريور ماه ، 1392
موضوع : سخن ديگران


 
برداشت نادرست از «حد» و شگردهای فقهی در فراگیر کردن مجازات اعدام
نقدی بر قانون مجازات اسلامی (2)
 
آرش سلیم
مرداد 1392
 
در بخش یکم این مقاله درباره پیامدهای تدوین قانون بر مبنای فقهی «گناه» یا معصیت مطالبی ارائه گردید. مجازات اعدام در قانون مجازات اسلامی، در این نوشتار بررسی و تحلیل می شود. قانونی که شوربختانه در تضاد آشکار با آیات قرآن، در اعدام شهروندان بس سخاوتمند است. برای بررسی مجازات بی رویه اعدام در قانون مجازات اسلامی، نخست باید به مطالعه و واکاوی «حد» و «حدودالله» در آیات قرآن پرداخت. خواهیم دید که چگونه با برداشت نادرست از «حد» و «حدودالله»، نخست هر گناهی شامل مجازات شده است. سپس برداشتِ سوء از «حد»، با مفاهیمی بی ربط چون «محاربه» و «بغی» و «افساد فی الارض» ترکیب سوء شده است؛ تا مجازات اعدام به عمومی ترین مجازات برای شهروندان ایرانی تبدیل شود. تا جایی که می توان گفت با شگردهایی برای هر معصیتی (با تعریف فقهی) مجازات تعیین شده است یا مجازات اعدام را می توان به هر معصیتی اعمال کرد! شاید مبالغه نباشد اگر عصاره قانون مجازات اسلامی چنین توصیف شود: مجازات اعدام برای «حد»، مجازات غیر اعدام برای «تعزیر»! در این قانون «مجازات های اصلی» در چهار گروه یا کتاب: «الف-حد، ب-قصاص، پ-دیه، و ت-تعزیر» دسته بندی شده است. در جرائم نه گانه گروه «حد»، غیر از سه جرم موسوم به «قوادی»، «قذف» (تهمت)، و «مصرف مسکر»؛ جرم های دیگر مشمول مجازات اعدام می باشند. اما طبق ماده 136 با «تکرار جرم»، مجازات اعدام می تواند شامل جرم های دیگر مشمول «حد» نیز بشود. ماده 136 می گوید: «هرگاه کسی سه بار مرتکب یک نوع جرم موجب حد شود و هر بار حد آن جرم بر او جاری گردد، حد  وی در مرتبه چهارم اعدام است». این در حالی است که در قرآن غیر از دو مورد 1) «قتل نفس» و 2) «افساد فی الارض»، کشتن انسان با صریح ترین و کوبنده ترین لحن ممنوع اعلام شده است- تا آن جا که کشتن هر انسان را معادل کشتن همه بشریت می داند. قانون نویسان با شگرد ویژه ای مفهوم کلانِ فساد در اصطلاح «افساد فی الارض» را، که فقط توسط حاکمان و صاحبان قدرت و مکنت عملی است، به شهروندان عادی فرو کاهیده اند و برای هر جرمی که خود تعریف کرده اند مجازات اعدام تعیین کرده اند! افزون بر مجازات های اعدام در گروه «حد»، در گروه «قصاص» نیز مجازات اعدام وجود دارد.
 
«حد» و رعایت «حدودالله»، در قرآن برای مسائل خانوادگی چون «ظهار» و «طلاق» و «ارث» و همچنین پرهیز از آمیزش جنسی شوهر با زن یا زنان خود در شب های روزی داری و هنگام اعتکاف در مسجد به کار رفته است. رعایت حدود در این گونه موارد برای مومنان الزامی است، اما به خود آن ها واگذار شده است و در این دنیا مجازاتی ندارد. مثلا در «ظهار» اگر مرد از «مادر خود خواندن» زنش پشیمان شود، یک گزینه تنبیه او این است که پیش از نزدیکی جنسی مجدد باید دو ماه پی در پی روزه بگیرد. چگونه دولت می تواند رختخواب زن و مرد را کنترل کند تا بتواند در این دو ماه مانع خوابیدن مرد پشیمان شده با زنش شود؟ مورد دیگرِ «حد» و «حدودالله»، به «سه طلاقه» معروف است- که در آیات مربوط به آن اصطلاح «حدودالله» شش بار به کار رفته است (بقره:229 و 230). اینجا نیز برای حل معضل زن آزاری رایج در جامعه قریش، اختیار نامحدود مرد در طلاق دادن های مکرر زنان و پذیرش دوباره آنان، محدود شده است. به بیان دیگر «حد» درباره ممنوع کردن ظهار یا طلاق نبوده است، بلکه در راستای تغییر فرهنگ جاهلی آن جامعه، محدوده ای معین گردیده است. در حالی که در فقه و قانون مجازات اسلامی، «حد» نام دیگری است برای «مجازات»! نظر به اهمیت مفهوم «حدود» در بحث این نوشتار، در بخش 2 تمام آیات قرآن که در آن مشتقات ریشه «حد» در رابطه با «حدود» به کار رفته است واکاوی می شود.


می توان گفت چکیده شگرد قانون مجازات اسلامی (ق.م.ا.) برای عمومی کردن مجازات اعدام، و البته با تعریف دلبخواهی برای جرم های سیاسی و مواردی دیگر، چنین است:
 
1)      نخست واژه های «حد» و «حدودالله»، از آموزه های قرآن پیرامون حل مسائل و مشکلات خانوادگی، عاریت گرفته شده است.
2)      بر واژه «حد» چنین مفهومی تحمیل شده است: «حد مجازاتی است که موجب، نوع، میزان و کیفیت اجرای آن در شرع مقدس، تعیین شده است» (ماده:15).
3)       در کتاب یا زیر مجموعه «حد»، 9 مجازات مشمول حد چنین مشخص گردیده است: اول) زنا، دوم) لواط، تفخیذ و مساحقه، سوم) قوادی، چهارم) قذف، پنجم) سب نبی، ششم) مصرف مسکر، هفتم) سرقت، هشتم) محاربه، و نهم) بغی و افساد فی الارض.
4)      بر خلاف آیات قرآن مجازات اعدام به نوعی به 9 جرم گروه «حد» تحمیل شده است: 1- مستقیما، 2- غیر مستقیم با تکرار جرم ، و 3- با سوء استفاده از مجازات قتل در مفهوم «افساد فی الارض» که برای حاکمان و صاحبان قدرت و مکنت مفسد در سطح کلان می باشد.
5)      با سوء برداشت و تعریف نادرست از «بغی» و «محاربه» و همچنین تعریف دلبخواهی جرم های سیاسی، اعدام مخالفین و دگر اندیشان بر فهرست طولانی مجازات اعدام در قانون مجازات اسلامی افزوده گردیده است.
6)      مجازات اعدام در جرم قتل نفس در کتاب «قصاص» جداگانه آورده شده است.
7)      برای آن دسته از معصیت هایی که شرع برای آن مجازات تعیین نکرده است، کتاب «تعزیر» دلبخواهی تدوین شده است!
 
با نگاهی به مجازات های تعیین شده برای «حدود»، شاید با اندکی تسامح بتوان گفت: «تعزیر» آن گونه مجازاتی است که در قانون مجازات اسلامی برای آن اعدام تعیین نشده است! یعنی «حدودی» که در قرآن رعایت آن به افراد خانواده واگذار شده است، در این قانون پایه پرش به مجازات های کیفری گردیده است. و در کیفر دادن نیز مجازاتِ اعدام، مجازات صدرنشین می باشد!
 
حال اینجا بحث عمیق تر از بازی با کلمات و اشکال گرفتن به این گونه دسته بندی ها در باب های چهارگانه ق.م.ا. می باشد. مشکل این نیست که چرا مجازات زنا و لواط و دشنام به پیامبر و سایر موارد نه گانه تحت عنوان «حدود» دسته بندی شده اند. مشکل این است که با مغشوش کردن مفاهیم بنیادین قرآن و وارونه کردن آن، مجازات های هر گروه ترفیع داده شده است! برای آن دسته از «معصیت هایی» که شرع برای آن ها مجازات تعیین نکرده است برای شهروندان «تعزیر» تعیین شده است! «حدود» به مجازات های سخت و عموما اعدام ترفیع داده شده است. به بیان دیگر باب «حدود» برای اعدام باز شده است تا بتوان خارج از آن را به باب «تعزیر» سپرد.
 
در بخش 1 این نوشتار نخست مطالب چکیده ای درباره «محاربه»، «بغی»، و «افساد فی الارض» ارائه می شود. سپس در بخش 2 درباره «حدود» و مصادیق آن چون «ظهار»، «طلاق»، «ارث» و موارد متفرقه دیگر بحث می شود. در بخش 3 بحثی خواهیم داشت درباره «معصیت»، نافرمانی، پیروی و اطاعت از خدا و پیامبر؛ و رابطه آن با قانون و قانون نگاری. بحث تفصیلی برخی موضوعات به آینده و مقالات جداگانه موکول خواهد شد. در نگارش این مقاله تلاش می شود از دادن اطلاعات زیاد و فنی پرهیز شود، شاید بتوان ساختار فاجعه آمیز قانون مجازات اسلامی را برای مخاطب عمومی روشن تر کرد.
 
1.   «محاربه»، «بغی» و  «افساد در ارض»
 
تعیین مجازات اعدام برای جرائم اول تا هشتم گروه «حد»، به طور مستقیم یا از طریق تکرار حد، به طور قاطع خلاف آیات قرآن است. درباره برخی از این موارد در [1] مطالبی ارائه شد. اینجا نگاهی خواهیم داشت به موارد هشتم و نهم کتاب «حد»؛ یعنی «محاربه» و «بغی و افساد فی الارض».
 
1.1.          آیه محاربه
 
آیه مائده:33 که بین فقها به آیه «محاربه» شهرت دارد درباره جنگ رسمی مشرکان و کافران با پیامبر و یارانش می باشد که دشمنان پیامبر شروع کننده آن بودند و سال ها در جریان بوده است. طبق آیات دیگر قرآن اگر دشمنان پیامبر در این جنگ پیروز می شدند در آن سرزمین «افساد فی الارض» می کردند. در حالی که موفقیت پیامبر و یارانش در فتح مکه و پایان دادن به جنگ چندین ساله، مسالمت آمیز بود. افزون بر این پیامبر از طریق «وحی» با خدا در ارتباط بوده است و در مراحل مختلف جنگ راهنمایی می شده است. با مرگ هر پیامبر و قطع آموزه های وحی،«نبوت» او پایان می یابد. دیگر هیچ جنگی جنگ با «خدا و رسول او» نیست- حتی اگر این جنگ یک ثانیه پس از مرگ پیامبر رخ دهد! با مرگ پیامبر، «يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ» در آیه مائده:33، مطلقا و بدون ذره ای تردید موضوعیت خود را از دست می دهد. در «نبوت»، جانشینی بی معنی است. تکرار می کنم در «نبوت» جانشینی بی معنی است و یکی از مصادیق دروغ بستن به خدا می باشد! اگر کسی برای «نبوت» جانشین قائل باشد، مفهوم نبوت را نفهمیده است. اگر قومی به «هدایت» نیاز داشته باشد خدا از میان همان قوم پیامبری را به زبان همان قوم بر می انگیزد و از طریق «وحی» رسما آموزه های خود را نازل و به مردم مخاطب رسما اعلام می کند. تصمیم سران قریش برای اداره جامعه خود پس از مرگ پیامبر، ربطی به خدا و دین و مردم کشورهای دیگر ندارد. قبل از بعثت پیامبر، طوایف و قبیله های قریش سازوکاری برای مدیریت امور خود داشتند.
 
از طرف دیگر همانطور که در [1] اشاره شد حتی در زمان پیامبر و در میدان جنگ رسمی، هر کدام از چهار مجازات مائده:33 فقط یک گزینه است که در آیه بعد یعنی مائده:34 بلافاصله با قاعده «إِلاَّ الَّذِينَ تَابُواْ» مشروط و معلق می گردد. یعنی کسانی که با پیامبر در حال جنگ چندین ساله بودند و  ممکن بود هر کدام چند نفر از یاران پیامبر را کشته باشند، با دست برداشتن از جنگ قبل از دستگیری از مجازات معاف می شده اند.
 
اینجا بد نیست برای یادآوری به  آیه بقره:278 نیز نگاهی داشته باشیم. در این آیه به ایمان آورندگان سفارش شده است اگر به راستی ایمان آورده اند، مابقی بهره پول هایی را که قبلا برای «ربا» به دیگران داده اند ببخشند. سپس گفته شده است اگر این کار را نکنند با خدا و پیامبر در «حرب» هستند: فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ. حال این پرسش پیش می آید که در مقایسه با استفاده از آیه محاربه، چرا «حرب» با خدا و رسولش در آیه بقره:278، «محاربه» به حساب آورده نمی شود؟ چرا کسی به مسئولین جمهوری اسلامی در نابودی ارز کشور و نرخ بهره دو رقمی کاری ندارد؟ در حالی که نرخ بهره در دنیا مدت ها نزدیک به صفر و برای زمانی طولانی زیر 5 درصد بوده است. مگر می شود در تدوین و اجرای مجازات بی رویه اعدام، خود را در جایگاه خدا و پیامبر به مردم معرفی کرد و شهروندان را به اتهام محاربه با خدا و پیامبر اعدام کرد؛ اما برای محاربه خود با  خدا و پیامبر پاسخگو نبود؟ وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ (بقرة: 8).
 
همین جا بد نیست به نکته ای درباره گزینه بحث انگیز مجازات قطع ضربدری دست و پا در آیه مائده:33 (ماده 282 در قانون مجازات اسلامی)  اشاره شود. این گزینه مجازات، در میان چهار گزینه پیشنهادی، گزینه «مِثل» بوده است در واکنش و مقابله با افرادی که ممکن بود یاران پیامبر را با چنین روشی به قتل می رسانده اند. طبق آیات قرآن چنین روشی در زمان فرعون نیز رایج بوده است. باید آموزه های بنیادین قرآن در جنگ دفاعی و مقابله به مثل را خوب فهمید. اگر در «تعدی» و «قتال» حداقل دو اصولی که در دنباله می آید خوب فهمیده نشود، متولیان دین خود هر کدام به یک قاتل تمام عیار تبدیل خواهند شد: 1) مقابله به «مثل» فقط پس از مورد تجاوز و حمله واقع شدن، و 2) دست برداشتن از تعدی در صورتی که متعدی دست بردارد؛ یعنی آموزه هایی چون:وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ، الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا (بقره:190)، و یا فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُواْ عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ (بقره:194).
 
1.2.          افساد فی الارض
 
در قانون نگاری مجازات اسلامی برای جرم های «بغی و افساد فی الارض» (مجازات نهم کتاب «حد»)، نیز به نظر می رسد مطلب وارونه فهمیده شده است. در قرآن مصادیق «مفسد فی الارض» و  «افساد فی الارض»، افرادی چون فرعون هستند که داری امکانات و قدرت ویرانگر در سطح یک سرزمین (کشور) می باشند. فرعونی که برای مثال فرمان داد همه نوزادان پسر را به قتل برسانند.  فرعونی که موسی و هارون را بر بریدن دست و پا در خلاف جهت همديگر و سپس دار زدن تهدید می کند: لأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُم مِّنْ خِلاَفٍ ثُمَّ لأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ (اعراف:124). هیچ شهروند عادی حتی اگر بخواهد مفسد فی الارض شود، امکانات و توانایی برای «مفسد فی الارض» شدن ندارد! از طرف دیگر در قرآن هر فاسد و فعل فسادی به مفهوم مفسد فی الارض و فساد در ارض نیست. حاکمانی که در اثر غرور و کبر و برای ادامه فرمانروایی ظالمانه خود، امکانات زیاد تحت امر خود را (که متعلق به عموم است) در راستای نابودی  یک سرزمین و یک قوم به کار گیرند، از مصادیق بارز مفسد فی الارض هستند. همین قانون مجازات اسلامی خود می تواند مدرک جرمی باشد مبنی بر «اسراف» در قتل در سرزمین ایران،  همانطور که در آیه مائده:32 کثیری از بنی اسرائیل به «اسراف» در قتل متهم شده اند!
 
از طرف دیگر مفهوم «فحشا» در قرآن روشن است و نمی توان آن را با «فساد» خلط مبحث کرد. در قرآن بیشترین مجازات برای فحشا صد ضربه برای زانی و زانیه می باشد. قانون نگاران با چنین خلط مبحثی به اهداف خود برای گسترش مجازات اعدام به هر موردی که خودشان خواسته اند رسیده اند. برای آشنایی بیشتر با رویکرد فقهی به مفسدالارض و نمونه روایاتی که قانون مجازات اسلامی را چنین در اعدام دست و دلباز کرده است، می توان به [2]  مراجعه کرد. این مقاله در نشریه «فقه و حقوق» شماره 9 منتشر شده است و مستند به هفتاد منبع حوزوی می باشد.  اینجا برای نمونه یک مورد روایت، بدون هیچ گونه اظهار نظری، از این مقاله بازگو می شود:
 
«در روایت صحیحه‌ای سماعه از امام صادق(ع) نقل می‌کند:
از امام صادق(ع) از حکم مردی سؤال کردم که سه بار در ماه رمضان روزه خورده و هر بار او را برای حکم نزد امام برده‌اند. امام فرمودند: در مرتبة سوم کشته می‌شود (صدوق، همان، 4: 117؛ طوسی، 1365، 4: 207)».
 
1.3.          بغی
 
در قانون مجازات اسلامی با مفهوم «بغی» نیز بازی شده است و در مواردی وارونه استفاده شده است! مفهوم «بغی» در قرآن، زیاده خواهی یا زیاده روی در هر چیزی می باشد. می تواند زیاده خواهی در خیر و کمک به دیگران باشد و یا زیاده خواهی در شرّ و تعدی به دیگران. فرد انسانی ممکن است نسبت به خودش هم «بغی» داشته باشد! اگر با کلید واژه «ارض» مورد بحث ما به سراغ «بغی» در قرآن برویم، برای مثال در شوری:42 به «یبغون فی الارض» و ظالمانی می رسیم که در سطح وسیع به مردم ظلم می کرده اند و می باید در برابر آن ها ایستاد: إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَيَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُوْلَئِكَ لَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ. در آیات قبل یعنی شوری:39 و 40 و 41 نیز تاکید شده است کسانی که مورد ستم قرار می گیرند باید به مقابله برخیزند و بر مظلوم در این راه ایرادی نیست. اما مجازات باید مثل ستمی باشد که بر مظلوم رفته است، در حالی که همزمان بر عفو و اصلاح نیز تاکید شده است: وَالَّذِينَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنتَصِرُونَ. وَجَزَاء سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِّثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ. وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُوْلَئِكَ مَا عَلَيْهِم مِّن سَبِيلٍ. اگر به شوری:41 دقت کنیم سخن از هر فرد و وظیفه هر فرد است که باید در برابر ظلم از خودش دفاع کند.
 
حال اگر با کلیدواژه «باغی» به سراغ قرآن برویم، چنین واژه ای را در قرآن پیدا نمی کنیم. در آیاتی از قرآن که در آن خوردن میت و خون و گوشت خوک حرام اعلام شده است، اضافه گردیده است که: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلاَ عَادٍ». یعنی فرد گرسنه در حال اضطرار اشکالی ندارد گوشت میت و موارد دیگر ممنوع شده را بخورد. اما باید بدون زیاده روی و عبور از مرزی باشد که مبنای آن «اضطرار» است. به بیان ساده برای نجات از خطر مرگ ناشی از گرسنگی اشکالی ندارد، اما نباید جای طعام معمولی یا طیبات را بگیرد. «باغ» و «عاد» چون قیدی حد اضطرار را برای فرد گرسنه مشخص می کند و اجرای آن را به عهده خود او می گذارد.  اما اگر به سراغ مطالب محصول فقه برویم با تفاسیر عجیب و غریبی روبرو می شویم که به نظر می رشد قانون نگاران ق.م.ا. بر مبنای آن قانون تدوین کرده اند! مثلاً «باغی» را به معانی راهزن، یا کسی که از روی لهو و سرگرمی و نه به قصد پیداکردن روزی به شکار رفته است، و یا خروج کننده بر امام و بر مسلمانان تفسیر کرده اند. همچنین «عادی» (همان «عاد» در آیات) را به معانی دزد، راهزن، متجاوز از حدّ ضرورت، عصیانگر، کسی که راه حلال را واگذاشته و به حرام روی آورده و کسی که خود مقدّمات اضطرار را فراهم آورده باشد دانسته اند [3]. آخر آن چگونه راهزن لهو و لعب کار و یا خروج کننده بر امام است که از فرط بینوایی و گرسنگی مجبور شده است به خوردن گوشت میّت و خون پناه ببرد! همانطور که در بخش نخست مقاله با اشاره به سوره بلد بحث شد، «گرسنگی» و «برده داری» دو بحران مردم سرزمینی بود که حضرت پیامبر از میان آن ها بعثت کرد. از همان سوره های نخستین چون بلد و قریش یکی از بحران ها و در نتیجه چالش های مردم آن سرزمین خشک و برهوت را گرسنگی و  «طعام» دادن به گرسنگان بینوا اعلام کرده است!
 
در پایان این بخش بد نیست برای مثال به ماده 287 قانون مجازات اسلامی نگاهی بیندازیم:
 
«گروهی که در برابر اساس نظام جمهوری اسلامی ایران، قیام مسلحانه کند باغی محسوب می‌شود و در صورت استفاده از سلاح، اعضای آن به مجازات اعدام محکوم میگردند! تحریم خوردن گوشت مرده و خون و گوشت خوک، اما بلامانع بودن آن در حالت اضطرار؛ مبنای شرعی چنین قوانینی شده است»!
 
2.   حد و حدود الله در قرآن
 
پیشینه تاریخی «حد» و این که چگونه «حد» قرآنی به «حد» فقهی دگردیسی پیدا کرده است، پرسشی است که نگارنده برای آن پاسخی ندارد. اما آن چه در حال حاضر به «حد» موسوم است و در قانون مجازات اسلامی تعریف شده است، بدون تردید کاملا ضد قرآن و دروغ بستن به خدا می باشد. در دایره المعارف اسلامی فقهی حد و حدود چنین تعریف شده است:
 
«حدّ/ حدود ، از مباحث مهم كیفرى در فقه و حقوق به معناى كیفرهایى با میزان مشخص براى جرائمى خاص. در اصطلاح فقهى، مراد از حدود در این بحث، با توجه به معناى واژه (رجوع کنید به خلیل‌بن احمد؛ ابن‌فارس؛ ابن‌منظور، ذیل «حدد»)، برخى مجازاتهاى بدنى با اندازه‌هاى مشخص است كه از جانب شرع براى جرائمى خاص تعیین شده است (رجوع کنید به شهیدثانى، ج 14، ص 325؛ نجفى، ج 41، ص 254؛ وهْبه مصطفى زحیلى، ج 6، ص 12)».
 
در حالی که در این بخش خواهیم دید تمام موارد کاربرد اصطلاح  «حد» یا «حدود» یا «حدودالله» در قرآن، درباره امور خانوادگی شامل «ظهار» و «طلاق» و «ارث» می باشد. خارج نشدن از این «حدود» هم به افراد خانواده واگذار گردیده است. به نظر می رسد هدف از نزول این گونه آموزه ها، تغییر تدریجی برخی سنت های جاهلی مردان قریش در رفتار ایذایی با زنانشان بوده است. برای فهم بهتر مفهوم حد در قرآن باید به این نکته ظریف توجه ویژه داشت که «ظهار» به عنوان یکی از مصادیق حد و حدودالله، در قرآن ممنوع و یا «حرام» نشده است. می توان گفت تغییر رفتار مردان نسبت به زنانشان با امید به ریشه کردن سنت جاهلی «ظهار» هدف بوده است. روش آن نیز ترس از خدا و جزای آخرت و جریمه شدن فرد توسط خودش بوده است. درباره آن چه به «سه طلاقه» معروف است، در آیات مربوطه اصطلاح «حدودالله» شش بار به کار رفته است (بقره:229 و 230). اینجا هم برای حل معضل زن آزاری با طلاق دادن های مکرر و رجوع (قبل از پایان هر عده)، تعداد طلاق دادن محدود شده است. ماندن در این حدود (یقیما حدودالله) و تجاوز نکردن از این حدود نیز به زن و مرد و یا زوجین واگذار شده است.
 
نظر به اهمیت بحث «حدود»، در این بخش به تمام آیات قرآن که در آن مشتقات ریشه «حد» در رابطه با «حدود» به کار رفته است نگاهی می اندازیم. از 25 بار کاربرد مشتقات ریشه «ح د د»، 18 مورد آن مربوط به «حد» موضوع بحث ما می باشد که 14 مورد آن  اسم (حدود) و 4 مورد فعل (حاد و یحادون) به این شرح می باشد: سیزده مورد «حدودالله»، یک مورد «حدوده»، دو مورد «یحادون الله»، یک مورد «یحاددالله»، و یک مورد «حادالله».
 
2.           
2.1.          یکم- حدود ظهار
 
مردان قریش با ظهار کردن یعنی مادر خواندن زنانی که آن ها را دوست نداشته اند و یا به هر علت دیگر، با آن ها همخوابی نمی کرده اند و در نتیجه به زنان ستم می شده است. آن طور که در برخی از کتاب های تفسیر آمده است «ظهار» نوعى از طلاق در زمان جاهليت بوده است. اما طلاقى كه نه قابل بازگشت بوده است و نه زن آزاد مى‏شده است تا بتواند به نکاح مرد دیگری در آید. در واکنش به این سنت جاهلی، اگر چه در قرآن ظهار کردن منع یا «حرام» نشده است، اما در مجادله:4 برای مردانی که پس از ظهار کردن زنانشان پشیمان شوند و بخواهند با زنانشان نزدیکی کنند، تنبیه در نظر گرفته شده است: مرد یا باید برده آزاد کند، یا قبل از تماس جنسی دوباره با زن دو ماه پی در پی روزه بگیرد. اگر نخواهد روزه بگیرد باید به 60 بینوا طعام دهد. «تلک حدودالله» در مجادله:4 درباره رعایت چنین «حدودی» توسط مرد پشیمان شده می باشد که با حرف (قول) زنش را ظهار کرده است. سپس در آیه مجادله:5 آمده است «الذین یحادون الله و رسوله کبتوا». در مجادله:20 نیز تاکید شده است کسانی که «یحادون و رسوله اولئک فی الاذلین». یعنی کسانی که حدود خدا و پیامبرش را رعایت نکنند خوار و ذلیل می شوند.
 
بد نیست مورد دیگر «حدودالله» در آیه بقره:،187 مبنی بر منع آمیزش جنسی مردان و زنان مومن در مسجد و در حال اعتکاف نیز اینجا آورده شود و برای آن عنوانی باز نشود. در این آیه آمیزش جنسی در شب های روزه داری آزاد اعلام می شود. چرا که توسط مومنین پنهانی رعایت نمی شده است و به خود خیانت می کرده اند. اما همزمان در این آیه با توجه به آزاد شدن آمیزش در شب های روزه داری، تاکید می شود هنگامی که در مساجد برای عبادت معتکف هستید در مسجد از آمیزش جنسی پرهیز کنید: وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا (بقره:187). می توان گفت قبل از نزول آیه، عدم آمیزش در شب های رمضان حدودالله بوده است، که با نزول این آیه این «حد» برداشته می شود. اما برای این که افراد امی مخاطب دچار ابهام نشوند، یادآوری شده است که در مسجد و مکان عمومی جای آمیزش جنسی حتی حلال آن نیست. با این آموزه ساده، «حدودالله» دیگری تعریف و به رعایت آن ملزم شده اند. اما در آیه برای عدم رعایت این «حد» مجازاتی تعیین نشده است. آن ها را به تقوا فراخوانده است: ذَلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (بقره:187).
 
حال برای مثال فرض کنیم قانون گذار دخالت در رختخواب شهروندان را در حیطه فقه و دولت اسلامی بداند و بخواهد قانونی برای اجرایی کردن تنبیه پشیمانی مرد ظهار کننده تدوین کند. آشکارا تحت عنوان «تعزیر» تعریف شده توسط فقها قرار می گیرد. این در حالی است که قانون گذار اسلامی در ق.م.ا. با وارونه کردن مفهوم «حد» و «حدود»، هم از جانب خدا «حد» می کند و هم با نیابت از خدا تعزیر!
 
2.2.          دوم- حدود طلاق
 
درباره «حدود» طلاق دو بار آیه نازل شده است: الف) بقره:229 و 230 برای محدود کردن تعداد طلاق و بازگشت، ب) طلاق:1 برای اقامت زن در خانه شوهر در مدت عده طلاق.
 
الف- آیات بقره:229 و 230
 
در این دو آیه اصطلاح «حدودالله» شش بار به کار رفته است. در آیه 229 آمده است که طلاق دو بار است. پس از این دو بار یا باید زن ها را نگه داشت و یا به خوبی رها کرد. سپس تاکید شده است که برای شما حلال نیست اگر چیزی به آنان داده اید پس بگیرید، مگر این که هر دو (مرد و زن) بیم داشته باشید که نتوانید «حدودالله» را رعایت کرده باشید. سپس گفته شده است زن برای رعایت حدودالله می تواند فدیه بدهد ( از مهریه صرف نظر کند) تا بتواند از ازدواج خارج شود. درآیه بعد یعنی بقره:230 تاکید شده است با نهایی شدن طلاق، زن به مرد حلال نیست و اگر چناچه مرد و زن بخواهند به هم برگردند زن باید با مرد دیگری نکاح کرده باشد. اینجا «حدودالله» رعایت چنین حدودی است در رابطه با معضلات رایج در سنت قوم قریش. مفسرین در شان نزول این آیات نوشته اند: در جاهليت چنين بود كه مرد حق داشت همسرش را هزار بار طلاق بدهد و رجوع كند و حدى براى آن نبود. حال می توان گفت حد سه بار طلاق، در واکنش به بی حدی و در راستای کم کردن ستم به زنان بوده است. شرط نکاح با مرد دیگر قبل از رجوع پس از سه طلاق، نیز می تواند برای تحریک غیرت جاهلی رجال قریش باشد که با هر عصبانیتی نخواهند زنان خود را از خانه بیرن بیندازند! همانطور که در «ظهار»، مدت شصت روز روزه تا آمیزش جنسی مجدد تعیین شده است. لازم به یادآوری است که اینجا هم برای عدم رعایت «حد» سه طلاق مجازاتی تعیین نشده است. مگر آن که نکاح با مرد دیگر قبل از رجوع را مجازات فرض کنیم. در آیه بقره:229 آمده است کسانی که از این حدود خدا تجاوز کنند ظالم می باشند: تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ!
 
ب- آیه طلاق:1
 
در آیه طلاق:1 در راستای حمایت از زنان، بر اخراج نکردن زنان از خانه مرد در مراحل طلاق تاکید شده است. گفته شده حساب عده را نگه دارید و در این مدت نه مرد می تواند زن را از خانه اخراج کند و نه زن خودش خانه را رها کند. شاید در دوران جاهلیت قریش زنان را با هر بهانه ای از خانه بیرون می کرده اند! اینجا گفته شده است نمی توان زن را از خانه بیرون کرد مگر این که مرتکب فحشای آشکاری شده باشد. در این آیه نیز مجازاتی تعیین نشده است. بر تقوا تاکید شده است و این که هر کس از این «حدودالله» تجاوز کند به خودش ظلم کرده است: وَاتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ لَا تُخْرِجُوهُنَّ مِن بُيُوتِهِنَّ وَلَا يَخْرُجْنَ إِلَّا أَن يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ وَتِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ. در آخر آیه نیز هنوز امید به عدم طلاق نهایی را باز نگهداشته است. آمده است نمی دانی ممکن است خدا وضعیت جدیدی فراهم کند. البته نمیدانی یا «لاتدری» دوم شخص مفرد و خطاب به پیامبر است. چرا که آیه خطاب به پیامبر نازل شده است. در آیه بعد ضمن تاکید بر نگاهداری شایسته زن یا جدا شدن شایسته، برای نهایی کردن طلاق حضور دو مرد عادل را پیشنهاد داده است. می بینیم که اینجا هم «حد» و «حدودالله» درباره مسائل زناشویی است و رعایت حد به خود مومنین سپرده شده است. سخنی از «حد» به مفهوم مجازات شدن شهروندان توسط فقها و حکومت نیست!
 
2.3.          سوم- حدود ارث
 
در آیات نساء:11 و 12 درباره چگونگی تقسیم ارث توضیح داده شده است. سپس در آیات نساء:13 و 14 تاکید شده است که این ها «حدودالله» هستند (تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ)، هر کس خدا و پیامبر را اطاعت کند به بهشت می رود اما هر کس خدا و پیامبر را اطاعت نکند و از حدود او تعدی کند (وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ) به جهنم می رود. در آیات حدود ظهار و طلاق دیدیم که نخست مورد حدود توضیح داده می شود سپس عبارت «تلک حدودالله» به آن اشاره می کند. در این مورد در دو آیه بلند نساء:11 و 12 نخست چگونگی تقسیم ارث شرح داده شده است، سپس در دو آیه بعد عبارت «تلک حدودالله» و توضیحات آن بیان شده است. آیه نساء 13 می گوید: این حدود خداست هر کس از خدا و پیامبر اطاعت کند (حدود را رعایت کند) به بهشت می رود: تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا. در آیه نساء:14 تاکید می شود هر کس از خدا و پیامبر نافرمانی کند و از حدود خدا تجاوز نماید به جهنم می رود: وَمَن يَعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُّهِينٌ. اگر به آیه نساء:14 دقت کنیم، می بینیم که سخن از نافرمانی «خدا و پیامبر» است اما تعدی فقط از «حدودِ خدا» می باشد. یعنی پیامبر شارعِ «حدود» نیست. باید بین اطاعت شرعی مخاطب از پیامبر و اطاعت عرفی فرق گذاشت. اطاعت عرفی از نوع اطاعت از معلم و راهنما و رئیس در سلسه مراتب سازمانی می باشد؛ که برای نظم و پش برد برنامه ها و انجام بهتر امور است. اما اطاعت شرعی از رسول الله یعنی اطاعت از وحی. پیامبر بدون وحی و خارج از وحی (آیات قرآن) نمی تواند شارع باشد. بنا بر آیات روشن قرآن شخص پیامبر خود امکان داشته است تحت تاثیر دیگران قرار بگیرد تا جایی که در مواردی با راهنمایی وحی از انحراف و تصمیم گیری نادرست نجات پیدا کرده است. درباره «عصی» و «معصیت» در رابطه با پیامبر در بخش 3 بحث می شود. در پایان باید به این نکته اشاره کرد که آموزه های ارث در آیات نساء:11 و 12 توصیه شارع به مخاطب می باشد. سخن از حلال و حرام نیست: «يُوصِيكُمُ اللّهُ» و « وَصِيَّةً مِّنَ اللّهِ»! برای مثال و مقایسه، احسان به والدین «توصیه» شده است: ووصينا الانسان بوالديه احسانا.
 
2.4.          چهارم -موارد متفرقه حدود در آیات قرآن
 
در آیه توبه:112 به مومنانی که «وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ» هستند، همراه با مواری چون «راکعون» و «ساجدون» بشارت داده شده است: التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ. می بینیم که در این آیه برای حدودالله از واژه «حفظ» استفاده شده است. این خود می تواند دلیل دیگری باشد بر این که عدم رعایت «حدودالله»، جرم و شامل مجازات دنیوی نیست. مثلا حفظ فروج که چند بار در قرآن هم برای مردان مومن و هم برای زنان مومن تاکید شده است، پاییدن و مواظبت از نمایان نشدن آلت تناسلی در انظار عمومی بوده است. چرا که فقیران بدوی طایفه های قریش لباس دوخته شده و یا لباس زیر نمی پوشیدند و با هر دلا شدن در نشست و برخاست ممکن بود فروج آن ها در معرض دید قرار گیرد. آیه توبه:97 نیز درباره «اعراب» باده نشین است. گفته شده است این ها درباره حدودی که خدا به پیامبر فرستاده است اطلاعی ندارند: أَلاَّ يَعْلَمُواْ حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ!
 
در این بخش به تمام آیات «حدودالله»، بدون استثنا اشاره شد و درباره آن ها بحث شد. هیچ آیه ای از قلم نیفتاده است. حال انسان شگفت زده می شود، «حد» فقهی قانون مجازات اسلامی از کجا آورده شده است!
 
3.   معصیت، نافرمانی، و پیروی از پیامبر
 
واژه «معصیت» از ریشه «ع ص ي»، فقط دو بار در آیات مجادله:8 و 9 برای رخدادی ویژه آمده است. تنی چند با درگوشی حرف زدن (نجوا) باعث نگرانی پیامبر شده اند. به آن ها هشدار داده شده است تا حرف ها یا نجواهای پنهانی که قبلا از آن منع شده اند تکرار نکنند. در مجادله:9 خطاب به ایمان آورندگان (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا) گفته شده است اگر نجوا می کنید برای کارهای خوب و پرهیزگاری (وَتَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَالتَّقْوَى) باشد؛ نه برای گناه (اثم) و تعدی، و نه برای نافرمانی پیامبر: فَلَا تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِيَتِ الرَّسُولِ. در آخر نیز تاکید شده است: وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (و از خدايى كه به سوى او محشور مى‏شويد پروا بداريد). در آیه بعد یعنی مجادله:10 این گونه نجواها را القای شیطان می داند. در آیات بعد نیز خطاب به ایمان آورندگان (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا)، برخی آداب دیگر معاشرت و زندگی اجتماعی آموزش داده شده است. مثلا این که در مجالس جمع و جور تر بشینند تا برای دیگران جای نشستن باشد. فرهنگ قوم پیامبر در زندگی اجتماعی و تجمعات، آن قدر ضعیف بوده است که حتی عمل از جا برخاستن و کمی جلوتر نشستن به منظور جا باز شدن برای دیگران درمسجد، با عباراتی چون گشایش کارشان و ترفیع درجات آن ها توسط خدا، مورد تشویق قرار گرفته است (مجادله:11).
 
به طور کلی سایر مشتقات «ع ص ي» در قرآن اغلب به صورت فعل درباره موضوعات مختلف به کار رفته است. بر اساس این گونه آیات نافرمانی از خدا و پیامبران در آخرت عذابی بزرگ دارد. در بقره:61 و آل عمران:112 و مائده:79 به نافرمانی قوم بنی اسرائیل که به تعدی و قتل ناحق انبیا انجامیده است اشاره می شود: «ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ». در حالی که ممکن است خدا در همین دنیا افرادی مثل فرعون را برای «عصیان» او مجازات کند. لازم به یادآوری است که در قرآن 1) تعدی (از ریشه عدو)، 2) بَغْي (از ریشه بغی)، و 3) عصیان (از ریشه عصی) در مواردی مترادف بکار رفته است. همانطور که در بخش یکم این مقاله بحث شد در رابطه با جرم و مجازات تنها عمل سیئه ای که «تعدی» به دیگران باشد در این دنیا مشمول مجازات می باشد. مواردی چون کفر و شرک، و همچنین تکذیب و مسخره کردن خدا و آیات خدا و پیامبرانش؛ اگر چه گناه بزرگی می باشد ولی مجازات آخرت دارد.
 
با توجه به موردی که واژه «معصیت» برای آن به کار رفته است، این واژه نمی تواند مبنای تعریف جرم باشد. هشداری بوده است در واکنش به یک مورد درگوشی حرف زدن که در بدترین حالت بوی توطئه می داده است. درگوشی حرف زدن و نقشه کشیدن برای انجام کاری که گناه و تعدی به دیگران باشد نکوهیده شده است، اما جرم نیست. حال در این مورد در رابطه با شخص پیامبر که هدایتگر و رهبر مومنان بوده است، افزون بر «اثم» و «عدوان»، از واژه نافرمانی نیز استفاده شده است. می دانیم عمل سیئه ای که «تعدی» به دیگران است می تواند جرم باشد و موجب مجازات. بنابراین تا به پیامبر عملا تعدی نشده است، جرم محسوب نمی شود. همانطور که که در شعراء:216 به روشنی به پیامبر گفته می شود که اگر از تو نافرمانی کردند بگو از آن چه انجام می دهید بری هستم: فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ. به پیامبر گفته نشده است عصیانگران را زندانی یا اعدام کند. در آیه قبل نیز گفته شده است بال خود را بر مومنانی که از تو «پیروی» می کنند بگستر: وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ.  اینجا و موارد دیگر در آیات قرآن، «تبعیت یا پیروی» از پیامبر عمیق تر از «اطاعت» از پیامبر می باشد. تبعیتِ مومنان از پیامبر، تبعیت از خداست بر مبنای آموزه های وحی (آیات قرآن). در این آیات به روشنی می توان دریافت که نافرمانی مومنان از پیامبر که نافرمانی از آموزه های وحی است هیچ مجازاتی ندارد.
 
همانطور که در [4] به تفصیل بحث شده است، باید بین اطاعت عرفی مومنان از پیامبر با اطاعت یا پیروی شرعی از آموزه های وحی که به پیامبر نازل شده است فرق گذاشت. اطاعت به مفهوم تبعیت و پیروی از پیامبر در شرع، مرجع آن وحی است و نه پیامبر. به بیان دیگر اطاعت از «خدا و پیامبر» در آیات قرآن، با «وحی» به پیامبر موضوعیت دارد و نه شخص پیامبر. از طرف دیگر پیروی شرعی از خدا و پیامبر، مقید است به مخاطبین مشخص آیات وحی. مخاطبین پیامبر، در آیات قرآن به طور روشن بارها مشخص گردیده است. به بیان دیگر به لحاظ حقوقی، قوم مشخص مخاطب قرآن و در لایه های پایین تر «الذین آمنوا» های آیات قرآن تعیین کننده می شود. پیامبر و یارانش با دشمنانی که بر آن ها ظلم کردند و آن ها را از خانه و کاشانه خود بیرون کردند سال ها در حال جنگ دفاعی بودند. اما آیات موسوم به احکام شرعی برای «الذین آمنوا» قابل پیروی است و نه برای کسانی که در لایه بالاتر به خدا و پیامبر ایمان نیاورده اند. مثلا در آخر سوره توبه، که بیشتر آیات آن درباره قتال است، در آیه توبه:129 خطاب به پیامبر گفته شده است که اگر آنها (مومنین) از تو روی برگردانند بگو خدا برای من کافی است. همانطور که در شعراء:216 گفته شده است: فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ. چکیده سخن در توبه:129 آن است که حتی اگر همه مومنان از پیامبر ببرند و از او رویگردان بشوند، پیامبر کاری ندارد جز آن که به خدا پناه برد. نفع هدایت پیامبر، به خود مومنان می رسیده است. اگر این هدایت را نخواهند، بازنده آن هایند نه پیامبر! همچنان که در آیه قبل از آن یعنی توبه:128 نیز خطاب به ایمان آورندگان می گوید: پیامبری از خودتان آمده است که رنج های شما برای او دردناک است. دلواپس و غمخوار شماست. برای مومنین مهربان و بخشنده است:
 
توبه:128 و 129
لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ
حَرِيصٌ عَلَيْكُم
بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ.
فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ.
لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ
وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ!
 
در بخش 1 این مقاله [1] به برخی از آیات قرآن درباره اختیارِ انسان در هدایت شدن یا نشدن اشاراتی شد: مثلا آیات نمل:92 و یونس:108 و زمر:41 و انعام:108 با مضمون هر کس هدایت شد به نفع خودش هدایت شده است و پیامبر وکیل و حفیظ مردم نیست. همچنین به آیاتی چوننحل:82 و شوری:41 اشاره شد که در آن صریح و بدون هیچ ابهامی، گفته شده است اگر مخاطب از پیامبر روی بگرداند (فَإِن تَوَلَّوْاْ / فَإِنْ أَعْرَضُوا)، وظیفه پیامبر چیزی نیست جز «ابلاغ» آشکار پیام وحی. در پذیرش پیام وحی نه تنها اجبار نیست که برای رویگردانی از پیامبر و حتی نافرمانی از پیامبر پس از ایمان آوردن مجازاتی مشخص نشده است. وظیفه پیامبر در هر حال ابلاغ آشکار پیام است و نه مخفی کاری! در «ابلاغ» پیام حق جایی برای قایم موشک بازی و پنهان کاری نیست. به عموم مخاطب عرضه می شود هر کس پذیرفت برنده است. بر اساس آیات قرآن بازنده کسی است که به خیر خود پشت کند. ضررش به خود او می رسد، نه به پیامبر و نه به خدا.
 
تا اینجا سخن از نافرمانی مومنان و رویگردانی مومنان از پیامبر و پیام وحی بود. بگذارید به چند آیه پایانی سوره توبه نگاهی بیندازیم، تا درباره موضع قرآن در برابر غیر مومنین انکار کننده این آیات بیشتر بدانیم. توجه به آیات توبه:123 تا 127 در رابطه با بحث حقوقی مجازات بسیار آموزنده است. در آیه توبه:123 خطاب به ایمان آورندگان گفته شده است با کافران اطراف یا نزدیک به شما بجنگید و بگذارید در شما غلظت (شدت عمل) ببیند. اگر آیه را خارج از محیط جنگ دفاعی طولانی جاری بین پیامبر و دشمنان او و در میدان یک عملیات جنگی مشخص بخوانیم، هر ایمان آورده ای (مسلمان) هر جا زندگی می کند باید با هر غیر مومن (غیرمسلمان) اطراف خود بجنگد و تا می تواند خشن باشد! در حالی که در آغاز سوره توبه (آیه 3) در واکنش به تخطئی طرف مقابل از مفاد پیمان آتش بس حدیبیه، رسما به طرف جنگ اعلام جنگ می شود.  اما در همین لغو پیمان و اعلام جنگ، کسانی که قرارداد آتش بس را نشکسته اند تا پایان مدت قرارداد مشمول استثنا شده اند: إِلاَّ الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ لَمْ يَنقُصُوكُمْ شَيْئًا وَلَمْ يُظَاهِرُواْ فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ (توبه:3)
 
در آیات توبه:124 و 125 صریحا گفته شده است که هر گاه سوره ای نازل می شود بر ایمانِ ایمان آوردندگان (ایها الذین آمنوا) افزوده می شود و موجب شادی آن ها می شود، در حالی که به پلیدی کافران می افزاید. در ادامه در  آیات توبه:126 و 127 پرسش شده است که آیا آن ها نمی بییند که سالی یکی دو بار مورد آزمون قرار می گیرند اما ایمان نمی آورند. خود کافران هم از یکدیگر می پرسند که با نزول این سوره به ایمان چه کسی افزوده شد! به روشنی می بینیم که آن چه در میدان جنگ دفاعی می گذشته است رخدادهای پیاپی یک جنگ طولانی بوده است. اما در محیط گفتمانی نزول سوره ها و آموزه های جدید، آن هایی که ایمان نداشته اند آشکارا پیامبر و سوره ها را رد می کرده اند و کسی هم با آن ها کاری نداشته است. تا جایی که در ادامه چنانچه اشاره شد از قول پیامبر گفته شده است (کافران که جای خود)  حتی اگر مومنان هم از پیامبر رویگردان شوند خدا برای پیامبر کافی است. اگر تاثیر قرائت کردن و ابلاغ سوره های قرآن بر مشرکان، بنا بر تصریح قرآن، منفی است و بر پلیدی آن ها می افزاید (مَّرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ)؛ چطور می توان از آن ها انتظار داشت به آن ایمان بیاورند و از آن پیروی کنند؟ ایمان که زوری نمی شود!
 
حال با توجه به مطالب بالا بد نیست به موضوع «اطاعت» از پیامبر برگردیم. از مخاطبان قرآن (قوم پیامبر) هر کس به خدا و پیامبر و وحی ایمان آورد، مشمول پیروی شرعی از آموزه های وحی (قرآن) می شود. اطاعت شرعی مومنین از خدا و پیامبر در این رابطه موضوعیت پیدا می کند. اما افزون بر اطاعت ناشی از پیروی شرع، در راستای پیشرفت برنامه هدایت مومنان، نفع فردی و جمعی مومنان در آن است که از پیامبر و دیگر مسئولین خودشان اطاعت عرفی هم داشته باشند. برای مثال سرباز از فرمانده خودش اطاعت کند یا مثلا آشپزها و کارگرانِ پخت و پز در پشت جبهه از سرآشپز اطاعت کنند. حتی اگر حضرت محمد نبی و پیامبر نبود، به عنوان یک ریش سفید یا مصلح جامعه، اطاعت از او به نفع جامعه مومنین بوده است. همانطور که مثلا قبل از بعثت پیامبر از عبدالمطلب به عنوان یک ریش سفید خیرخواه حرف شنوی داشته اند.
 
بدون فهم پیامدهای حقوقی آیات قرآن، در مقید کردن آیات قرآن به مخاطبِ مشخص در سطح کلان، و همچنین در لایه های پایین تر مقید کردن آموزه ها و احکام شرعی به «الذین آمنوا» و دیگر موارد (حتی در زمان پیامبر)؛ فقها و تدوین کنندگان قانون به نام اسلام و مجازات اسلامی دچار اشتباهات فاحش و ویرانگر خواهند شد. تصور کنید متن یک قرارداد طولانی را که فقط در تک ماده نخست  آن طرفین قرار مشخص می شوند. بعد تمام تعهدات طرفین نسبت به یکدیگر، که ممکن است در ده ها ماده تعریف و تنظیم شده باشد، خود بخود مقید می شود فقط به یک ماده. و آن هم ماده نخست که طرفین در آن مشخص شده اند. حتی اگر صدها آیه قرآن درباره قومی بودن رسالت تمام پیامبران و آیات بعثت حضرت محمد و قرآن عربی و غیره را هم نادیده بگیریم، دو آیه شوری:25 و انعام:92 همان ماده نخست قرارداد است که طرفین قرارداد و متن قرارداد یعنی آیات قرآن را مشخص کرده است؛ یک طرف خدا و پیامبر، طرف دیگر مخاطبین قرآن:
 
 شوری:25
وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قُرْآنًا عَرَبِيًّا،
لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَتُنذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لَا رَيْبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَفَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.
 
انعام:92
وَهَذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ مُّصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ،
وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَهُمْ عَلَى صَلاَتِهِمْ يُحَافِظُونَ!
 
 
هدف از وحی و نزول قرآن عربی: انذار،
مخاطب: جمعیت مکه و حومه («أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا»)،
افراد: کسانی که ایمان می آورند،
نسخ کردن آموزه های پیامبران پیشین؟ نه: مُّصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ.
 
حال این که برخی هنوز با توسل به یکی دو پاره آیه کلی چون: «وما ارسلناك الا رحمه للعالمين» (انبیاء:107) و «ان هو الا ذكر للعالمين» از پذیرش حقیقت طفره می روند، باز هم به خواندن آیات قرآن دعوت می شوند. در مقالات دیگر درباره این گونه آیات و برخی خطاب های «ایهاالناس» در قرآن بحث شده است. اینجا هم در رابطه با پرسش الزام یا عدم الزام حقوقی آیات به غیر مومنین، اشاره ای می شود.
 
اصطلاح «عالمین» در مواری که با «رب» یعنی «رب العالمین» نیامده است، در برخی از آیات قرآن به طور مبالغه برای مفهوم «جمیعا» یا فراگیر بودن در یک مجموعه دارای عناصر مختلف به کار رفته است. در این گونه موارد، مفهوم کاربرد اصطلاح عالمین این است که پیامبر فقط پیامبر چند قبیله و طایفه قریش و یا یک قشر از آن ها مثلا بینوایان و یا رجال قریش نیست. بلکه پیامبر و هدایتگر همه آن ها می باشد. در انبیاء:107 خطاب به پیامبر تاکید شده است که تو را جز رحمتی برای همه نفرستادیم. اولا گفته نشده است شخص پیامبر رحمت است. بلکه رسالت پیامبر چون سایر پیامبران رحمتی است از جانب خدا برای کلیه افراد و اقشار و طوایف قوم مخاطب. و این که جز نفع بردن مخاطبان از رحمت خدا، هدف دیگری پشت ادعای رسالت پیامبر و تلاش پیامبر در هدایت آن ها نمی باشد. مثلا این که در اجرای وظیفه پیامبری چیزی نصیب فرد پیامبر نمی شود. هم چنان که در آیه بعد به پیامبر گفته می شود به مخاطب بگو:جز اين نيست كه به من وحى مى‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است (قُلْ إِنَّمَا يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ). همچنین همین گزاره خود می تواند دلیل دیگری باشد بر این که جمعیت مخاطب پیامبر، موحد نبوده اند. برای اقوام دیگر که از قرن ها قبل به وحدانیت خدا اعتقاد داشتند، چنین گزاره ای عجیب و غریب نبوده است که بخواهند چون قوم قریش پس از دو دهه جنگ و ستیز آن را بپذیرند. اصلا ابلاغ وحدانیت خدا به موحدین دنیا ضرورتی نداشته است. سپس در آیه بعد یعنی انبیاء:109 به پیامبر اعلام می شود که اگر از تو رویگردان شدند بگو من به همه شما یکسان اعلام کرده ام: فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَى سَوَاء. اینجا می شود مفهوم جمیعا یا عالمین را به روشنی دریافت. در عبارت «فَقُلْ آذَنتُكُمْ عَلَى سَوَاء»، که اعلام با گفتار است، کسانی که آن را می شنوند کاملا مشخص است. به پیامبر گفته شده است به تمام مخاطبین خود که مشمول هشدار وحی می شده اند بگوید که من به وظیفه خود در هشدار به همه شما (جمیعا) عمل کردم. اینجا خدا و پیامبر از خود در بهانه نشنیده شدن پیام  توسط گروهی از آن ها، سلب مسئولیت می کنند. مثلا ممکن است گروهی بهانه در بیاورند که ما فکر می کردیم که او پیامبر بنی هاشم است و برای بنی امیه کتابی نیاورده است! در ادامه نیز تاکید شده است که خود پیامبر هم نمی داند که وعده ای که داده است نزدیک است یا دور: وَإِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ أَم بَعِيدٌ مَّا تُوعَدُونَ!
 
در آیاتی که گفته شده است این قرآن جز «پندی» برای همه نیست (ان هو الا ذكر للعالمين)، تاکید بر پند بودن قرآن است. اولا پند است برای جمیع گروه های قوم مخاطب، دوما اگر برای جمعیت غیر مخاطب هم پندی باشد چیزی را ثابت نمی کند. در زمانه ما کتاب ها و مقالات به زبان های مختلف ترجمه می شوند و در هر گوشه و کنار دنیا ممکن است تاثیر گذار باشند. بارها در مقالات مختلف نگارنده یادآوری شده است که اگر در رسالت پیامبران نتوانیم بین پیامی جهان شمول و مخاطب محلی آن فرق بگذاریم سخت در اشتباه خواهیم بود. مگر کسی گفته است که سخنان خدا نمی تواند جهان شمول باشد؟ اتفاقا «نزولِ» آیات، تبدیل سخن جهان شمول در محیط فرهنگی قوم مخاطب و به زبان مخاطب در حیات تاریخی آن قوم در عصر بعثت است. مثلا «نزولِ» اصل تساوی حقوق «انسانی»، در جامعه قریش لغو یک باره «ظهار» و «برده داری» نبوده است. بلکه در حیات تاریخی قریش، نزولِ اصل تساوی مرد و زن و برده (انسان)، پشنهاد «حدود» برای ظهار و آزاد کردن برده توسط مرد ظهار کننده پشیمان بوده است!  
 
مدعا این است که بر اساس صدها آیه قرآن تمام پیامبران برای «هدایت» قوم خود و با زبان همان قوم آمده اند تا آن را از گژراهه ظلمت تباهی به راه ایمان و عمل صالح هدایت کنند. هیچ پیامبری در خلاء بعثت نکرده است تا بسته ای محدود و شیک به نام دین به بشریت عرضه کند. اگر مثلا به سوره ص نگاهی ساختاری داشته باشیم در همان آیه نخست می گوید که قرآن سرشار از «پند» (ذکر) است:ص وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ (ص:1) . در این سوره با اشاره به رسالت اکثر پیامبران و با نام بردن از آن ها و همچنین اشاره به اقوام نافرمانی که نابود شدند، به مخاطب با هشدار بهشت و جهنم «پند» داده می شود. در آیه ص:49 باز تاکید می شود که این ها «پند» است و برای «متقین» فرجامی نیک است (هَذَا ذِكْرٌ وَإِنَّ لِلْمُتَّقِينَ لَحُسْنَ مَآبٍ). در پایان سوره نیز به همان آیه نخست بر می گردد و می گوید همه این هایی گه گفته شد غیر از پند برای همه شما نبود: إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ (ص:87)! یاإِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُبِينٌ (یاسین:69).
 
 اتفاقا بحث این نوشتار این است که نمی توان بر اساس پند و داستان، قانون تدوین کرد. چنان که مثلا در قانون مجازات اسلامی بر مبنای عذاب آسمانی باران سنگ در داستان قوم لوط، برای شهروند ایرانی در قرن بیست و یکم مجازات اعدام مقرر شده است! آخر اندکی انصاف هم چیز خوبی است. قرآن خود با آیات بسیار و از دریچه ها و محورهای مختلف و با عبارات گوناگون دارد به تفصیل می گوید: قرآن عربی پند است برای هدایت جمعیتِ امی عرب زبانِ ساکنِ مکه و حومه که آیات آن توسط پیامبر امی، که از میان خودشان بعثت کرده است، با زبان خودشان برایشان قرائت می شود. حال شهروندان سایر کشورها و به ویژه آن هایی که «متقین» هم نیستند و به خدا و پیامبر اعتقادی ندارند چرا باید قربانی قانونی باشند که بر اساس «پند» نوشته شده است؟ حال فرض کنیم مخاطب پند همه جهانیان بوده اند. یعنی پیامبر امکان آن را داشته است که این پندها را برای همه جهانیان تلاوت کند. یا فرض کنیم همه به خدا و پیامبر و قرآن اعتقاد دارند. چرا آیات صریح قرآن رها شده است و با قصه قوم لوط مجازات اعدام تعیین شده است! جالب است این یلخی گری فردی در استنباط احکام، توسط هر دو گروه مفتی های اهل سنت و فقهای شیعه دارای چه کژی های ویرانگری که نیست؟ اگر حکم این آقایان حکم خداست پس چرا این قدر بی در و پیکر و هر کی هر کی می باشد؟ مثلا چطور ممکن است حکم خدا در مجازات لواط، از مطلقا نکشتن تا مطلقا کشتن بر حسب فتوای افراد مختلف متغیر باشد؟ مگر می شود در اعدام و گرفتن جان انسان، این قدر اختلاف نظر شدید باشد و به سادگی و بی مبالات و بی خیال از آن گذشت؟ مگر جان انسان برای این آقایان بادمجان است؟ در [5] پرسش هایی نزد مفتی ها و فقها گذاشته شده است که پاسخ می طلبد:
 
 آیا جان انسان این قدر بی اهمیت است که حکم «شارع» در مرگ و حیات انسان چنین باز باشد، به طوری که با برداشت های مختلف فقها بین دو افراط کشتن یا نکشتن مجرم در نوسان باشد:
 
·         از مجازات «قتل مطلقا» تا «جلد» برای لائط در فقه امامیه،
·         از مجازات «رجم» مطلقا تا نکشتن مطلقا برای لائط در فقه غیر امامیه.
 
به راستی چه کسی پاسخگوی قتل کسانی است که طبق قانون قدیم مجازات اسلامی اعدام شدند، اما در قانون جدید مجازات اسلامی، مجازات اعدام در مورد فرد فاعل در صورت احصان فرد اعمال می گردد (ماده 234 قانون جدید مجازات اسلامی)؟ مگر خدا می تواند نظرش را در مجازات اعدام و گرفتن حیات انسان عوض کند؟ مگر می توان فرد به ناحق اعدام شده را زنده کرد؟ مگر خدا نگفته است قتل ناحق هر فرد انسانی معادل قتل همه بشریت است؟
 
درباره خطاب های ایهاالناس در قرآن قبلا بحث شده است. «ناس» در قرآن می تواند یک جمعیت چند نفره باشد تا جمعیت یک مسجد تا جمعیت یک شهر و یک سرزمین. هیچ کدام از موارد «ناس» در آیات قرآن را نمی توان به جمعیت گونه انسان گسترش داد. از طرف دیگر صدها آیه قرآن در نقض چنین فرضیه ای وجود دارد. اینجا نیز باز یادآوری می گردد که باید فرق بین یک پیام جهان شمول و یک جمعیت مشخص و معین مخاطب آن پیام را خوب فهمید.
 
در بخش آینده مقاله درباره «قصاص» و «دیه» و همچنین برخی تعاریف چون «حلال شدن»، «حلال نشدن»، «حرام شدن» و مصادیق آن بحث خواهد شد. مثلا در قرآن، سنت جاهلی به ارث رسیدن زن پس از مرگِ مرد خانه به وارثان او، «حرام» نشده است. بلکه باید گفت به ارث بردن زنانی که خودشان مایل نباشند، «حلال نشده» است (نساء:19). یعنی اگر زن بیوه شوهر مرده از روی ناچاری خودش خواست به ورثه منتقل شود، ممنوع نشده است! همچنین درباره «دشنام» به پیامبر که طبق ماده 262 قانون مجازات اسلامی برای آن مجازات اعدام تعیین شده است بحث خواهد شد.
 
در قسمت سوم مقاله خواهیم دید جرم هایی که در قرآن بارها نکوهیده شده است و با عبارات گوناگون، هم محکم شده است و هم بر پرهیز از آن به مخاطب هشدار داده شده است، به اندازه انگشتان دو دست هم نمی شود: 1) قتل نفس، 2) سرقت، 3) زنا و بهتان زنا، 4) قتل طفل توسط والدین، 5) خوردن مال یتیم، و 6) فحشای پنهان و آشکار. با توجه به آیات قرآن می توان گمانه زنی کرد که این گونه تبه کاری ها به شدت در قبائل و طایفه های قوم قریش رواج داشته است. در قرآن برای موارد یک تا سه مجازات تعیین گردیده است، در حالی که حتی برای کشتن طفل توسط والدین و خوردن مال یتیم مجازاتی مشخص نشده است.
 
منابع
 
[2]    افساد فی‌الارض چیست، مفسد فی‌الارض کیست؟ حسینعلی بای، سایت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
 
[3]    http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=264،سایت بنياد دايرة المعارف اسلامی.
 
[4]    پیامبر در آیات قرآن − سخنان و کردار پیامبر حجت وحیانی ندارد ، آرش سلیم، دی 1390، سایت دفتر عبدالحميد معصومی تهرانی.
 
 






منبع این مقاله : پايگاه اطلاع رساني دفتر عبدالحميد معصومي تهراني
http://www.amasumi.net/

آدرس این مطلب :
http://www.amasumi.net//modules.php?name=News&file=article&sid=149